نوشته های اخیر

یادداشتهای شاعرانه: nader panahzadeh: آئینه ای بیاورید می خواهم خودم را بشکنم ! #نادر _پناه _زاده چه شکوفه های سفید غمگینی بر لبان شعر است، وقتی مجبورم کلمات این عاشقانه را از بازار بخرم ... چشمانت را باز نکن امروز را بخواب بگذار فرشته ها در ذهنت به ترانه های حزن گوش دهند ... #نادر _ پناه _ زاده آه را من سروده ام ! تا کوتاه ترین شعر عاشقانه ی جهان باشد . #نادر _ پناه _ زاده وقتی بر گردی ، چیزی به نام زندگی هست ، خسته ات کند یا دوستش بداری ، تنها اگر عاشق شده باشی بالهایت را پس می دهند ، وگرنه روی رفاقت هیچ خدایی حساب نکن . #نادر_ پناه_ زاده @naderpanahzadeh: وقتی بر گردی ، چیزی به نام زندگی هست ، خسته ات کند یا دوستش بداری ، تنها اگر عاشق شده باشی بالهایت را پس می دهند ، وگرنه روی رفاقت هیچ خدایی حساب نکن . #نادر_ پناه_ زاده @nderpanahzadeh @naderpanahzadeh: مادرم مرا یکبار به دنیا آورد . اما برادرم را ۴۸ سال است هر صبح می زاید ، بزرگ می کند، به جنگ می فرستد . و او هربار بر نمی گردد ... #نادر _ پناه_ زاده @naderpanahzadeh در من صدایی پنهان است ، شاعری زنجیری که از چشمانش آغاز می شود . #نادر _ پناه _ زاده @naderpanahzadeh زمانی که پی بردی زندگی پوچ است ، وقتت را به مردن نگذران ! پیش از آنکه مرگ ترا دریابد بگذار عشق جانت را بگیرد . #نادر _پناه _زاده @naderpanahzadeh جنگ سختی است ،جنگ سرنوشت سخت تر اینکه عاشق باشی و پی نبری آنکه کشته ای ، خودت هستی یا خودت ! #نادر _ پناه_ زاده @naderpanahzadeh آه اگر می دانستی آن معجزه ی کوچک ، مثل یک تمشک وحشی در انتهای مه آلود ترین شب ممکن ، در قعر نگاه تو پنهان است ، آه اگر می دانستی ... #نادر _ پناه _ زاده @naderpanahzadeh دیوارها را اندوه می سازد، شادی اما باران است ، آجرها را خیس می کند ، برای آواز یاس ها ‌، دیوارها را اندوه می سازد عشق اما پیچکی است که بالابالا بالامی آید تا لبخندی خواب آلود در قاب پنجره . دیوارها را اندوه می سازد بی آنکه بداند دیوار زندان نیست ، دیوار یک فاصله ی دوست داشتنی است برای تماشای گیلاسهای سحر خیز . اگر اندوه دیوار نسازد ، آزادی معنایی پراکنده است مثل ساحلی پر از زباله، اندوه من همچنان دیوارهای قشنگ بساز تا طعم بوسه های گس در خلوت ظهر تابستان ، رنگ پنهان ِخرمالو باشد . #نادر_ پناه_ زاده @naderpanahzadeh تقدیم به محمد تاجیک داشتم یواشکی با گوشه ی سبد حرف می زدم ، میوه فروش فکر کرد دیوانه شده ام ! نمی دانست دارم سراغت را از گیلاسهای شهریار می گیرم . گیلاسهای لال گیلاسهای بی خبر گیلاسهای خنگ از بس به شیرینی تو حسادت دارند ، که طرف میوه فروش را گرفتند ، این یعنی من درست فهمیده ام ، همه حسودند و من دیوانه ی تو ام . #نادر _پناه_زاده @naderpanahzadeh خودم ... خواب دیدم نیامده رفته ای ! و ساعت من زنگ نزده ، تا بیدار شوم و جای خالی ات را در آغوش بگیرم . #نادر _پناه_زاده @naderpanahzadeh شاعر نمی میرد . مثل یک آئینه به پهنای آسمان بر زمین می افتد و دریا می شود . همانند عشق که فراتر از نبودن است ... #نادر_پناه_زادهnaderpanahzadeh@ غمگین بود مردی که دفن شد، و سایه اش فقط تا غروب توانست ، بر سر مزارش سوگواری کند . #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh نادر پناه زاده: چیست بی مرگ زیستن؟ جز اینکه چهار فصل باران باشد و مردمان به دین گیاهان مومن باشند ، یا بت پرستانی بی آزار . روزی گوهری بر زمین زاده می شود از عشاقی که پا برهنه جاودانه می شوند که هر قلب ، هسته ی درختی نامیراست . #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh امروزبعد الظهر با تجریش قرار دارم . عصایی خریده ام برای کمر دردش و گلاب و حلوا برای امام زاده صالح خوشبخت . تجریش سالهاست پیاده می رود تا خاطرات شاعران . و میوه می برد برای مریضخانه های دور و بر . و آینه می دهد به اشک سالخورده ی فاحشگان دلتنگ . تجریش این روزها ، خسته تر از گذشته است ، یک بند سرفه می کند ، خوابش نمی برد ، برایش تریاک می برم شاید دلش برای منقل و صدای صغرا تنبکی تنگ شده باشد . # نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh خستگی خاصیت فکر است ، اما تو نترس من با قلبم فکر نمی کنم ! #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh خستگی خاصیت فکر است ، اما تو نترس من با قلبم فکر نمی کنم ! #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh آزرده خاطر نباش می بینی که حتی حافظ هم در داخل پاکتهای فال از حال ما با خبر است . #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh زمانی که پی بردی زندگی بی لحظه ای از عشق پوچ است ، پیش از آنکه مرگ ترا دریابد بگذار عشق جانت را بگیرد . #نادر پناه زاده با درختها گفتگو می کنم و گاهی هم با گوزنهای معترض که در پارک نزدیک خانه ام زندانی اند ، هیچکدام با شعرهای من آشنا نیستند ، یا روزنامه نمی خوانند یا من شاعر قابل اعتنایی نیستم . کافیست ! باید از مسیر بخار نفس گوزنها و نگاه درختان از این دنیا بروم . #نادر پناه زاده @naderpanahzadeh به تقدیر هم می مانیم با آئینی که پیامبری ندارد ، مومن به عشق به آن شک مشترک . #نادر_پناه _زاده @naderpanahzadeh شمشیر چنگیز را ندیده ام اما مطمعنم خونریز تر از آن اندوه سفره ای خالیست... #نادر _پناه_ زاده @naderpanahzadeh @naderpanahzadeh: سلام آقا حال شما چطوره ؟ حال و هوای زائرا چطوره ؟ معلومه که شما خوش و خرمین شما که قبله ی دو تا عالمین ، صورتمو نگا نکن می خنده دروغ چرا خرابه حال بنده دروغ چرا خرابه حال نادر اشکش دم مشکشه حی و حاضر باتو نگم با کی بگم دردمو به کی نشون بدم رخ زردمو دل سیا سراغتو می گیره رو گنبدت چشم و دلم اسیره یادش بخیر با سید جواد ممد می اومدیم به صحنتون تو مشهد با پاهای برهنه بی کس و کار غزل می خوندیم براتون زار ، زار زمونه چرخید و هوایی شدیم معرکه در معرکه راهی شدیم رفتیم و از کبوترات دور شدیم زدن به کرک و پرمون ،تور شدیم گمون می کردیم که بریم رسیدیم یه روز خوش بدون تو‌ندیدیم ! آقا پاشم بیام بازم آشتیه ؟ یک دل خسته ببازم آشتیه ؟ آقا دل ما باشما یرنگه گنبد و صحنت همیشه قشنگه آقا میام شعر برات می خونم آقا همیشه نو کرت می مونم . تقدیم به سید جواد و سید ممد و خودم ! #نادر _پناه _زاده @naderpanahzadeh زندگی همیشه به نداشتن ها می پردازد ، و این چه راز بیهوده ایست ! حسرت همه ی جاهای خالی را پر می کند ! #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh آدم نمی شوم شاعر می مانم ! #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh روز شاعر گرامی . ساعت غریبانه خوابید روزی که از یاد رفتم گاهی نبودی تو با من بی عشق بر باد رفتم نام تو در کوچه های سیمانی و تنگ طی شد من پیر مردی شکسته موی سپید تو کی شد روحی پر از پینه بودن زخم تو را سینه بودن خواب ترا خوب دیدم ماندم در آیینه بودن خنجر نشاندی و ، لبخند بودم که تنها نباشی در روزگار خیانت در بند دنیا نباشی غمگین ترین آرزوها در خاطراتم شکسته درنایم و تیر برنو بر بال عشقم نشسته برگرد تا خستگی ها دلتنگ دلبستگی ها زندونه بال عقابا در قاب افسردگی ها ... #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh تقدیم به ترانه ی شاه مقصود ، محسن چاووشی خیره شده ام به شب و ستاره های ولگرد پیرامونش ! من شاعر بدی نیستم اگر ماه در پنجره ی فاحشه خانه ها طلوع می کند و در حوض معابد غرق می شود ... #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh خلوت، تنهایی نیست . حسی عاشقانه است ، همانند شبی که جانت را بگیرند ، بی آنکه بمیری ! #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh دیشب از ماه آمد و نشست زیر بوته ای که یاس بود . بالهای خسته را در آب شست . به ماهیان حوض قول یک ستاره داد ، ... توپ بادی سه جفت دمپایی ، چار پنج تا عروسک قشنگ . شالهای رنگ رنگ ، چند روسری . شش سال عمر ، برای مادر زری توی کیسه داشت . فرشته ایکه با دعای بچه های یک محله ی کارگر نشین تا زمین پریده بود . #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh خواستم یادم بیاید که هنوز چشمه ها شیرین و زلال می جوشند . خواستم یادم بیاید که همین الان چند مرغابی پرواز می کنند بر فراز برکه ای دور . خواستم یادم بیاید که کلبه ای ساخته ام در دامنه ی مرتعی شاد . خواستم یادم بیاید همین الان کره اسبی به دنیا آمد . خواستم یادم بیاید که لاک پشتها در سواحل جزیره ها عروسی دارند . اما هر کاری کردم یادم نیامد . آخرین تصویر ی که دیدم بچه گربه ای مرده بود در کنار خیابان ، و کودکی که با چشمانش فال می فروخت ، و زنی که شکل جوراب مردانه بود . . . . هر چه از لک لک ها می نویسم دورتر می شوند ، افسانه ها خاطرات قدیمی کرسی ها ، تنورها و دیگهایند ، دیگر نمی توانم همانند نیاکانم از آسیاب آبی وارد مه شوم ، یا باران را به ضیافت تمشکها ببرم . آخرین فصل زمین فرا رسیده است . سنگها به صورت دسته جمعی خودکشی کرده اند . #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh "آه" را من سروده ام ، تا کوتاه ترین شعر عاشقانه ی جهان باشد . #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh در سکوت هیچ نیزاری مرگ جانکاه درختان شنیده نمی شود . در اسکله ی چوبی قدیمی زیر باران قدم میزنی، چه کسی اینهمه قلب کوچک و سبز را در جنگل کشته است ؟! #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh اگر بلد نیستی در عصر روزهای تابستان فلود بنوازی ، نگران نباش ! پنجره های باز را نگاه کن ، عشق کارش را بلد است . #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh مزامیر سلام بر سرزمین معتدل . تپه های سبز دشتهای پر از گل . سلام بر دانایی. سلام بر آگاهی . و سلام بر عشق که سفره ی باز کائنات است برای میزبانی روح های زلال ، چشمهای بینا ، دستهای نوازشگر . سلام بر بوسه و آغوش های بی دریغ و بی منت. سلام بر دوستی و گوشهای شنوا برای شنیدن رنج و سختی . سلام بر پاهای سلوک ، آنگاه که خارزارها و سنگلاخها طی می شوند . و دیگر بار سلام بر عشق ، آن نور نورها . به قاف وطن خوش آمده ای ای سیمرغ به ابدیت خوش آمده ای ای ققفنوس . بالهای خسته بتکان و بر شاخسار درخت معرفت بنشین ، این آغاز اولین روز از بقیه ی جاودانگی ایست ، آنک این است ، آن صبح دل انگیز . به رقص آ تا کائنات خدا به دلجوییت برخیزد . #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh مزامیر صبحی است متبرک به چشمه های جوشان عشق و شکوفه های خندان پرهیزگار . و نغمه ی بلبلان منزه. و مهربانی ماه روشن که تمام تلاشش را کرد تا دیشب تاریک نباشد . در این صبح اول قلبم را دیگر بار به دریاهایی سپردم که آرام بودند و طوفانها را به نوازش بر دامان خود خواباندند تا رویای ماهیان کوچک پریشان نشود . دیگر بار به این دنیای پر از خنده و آرزو خوش آمده ایم . وقتش رسیده با دستهای عشق دورترین سنگها را در بالاترین قله ها نوازش کنیم ، و از آنها بیاموزیم که در اوج بودن گاهی بال و پر نمی خواهد . کافیست خود را خویشاوند عظمت آشکار در کائنات بدانیم! آنگاه از بام آسمان برای رنجها دست تکان می دهیم و می گوییم: از شما ممنونیم ای اندوههای کوچک ...ای زخمهای زیبا ... ای دردهای دوست ... از شما متشکریم که ما را به طراوت اوجها رساندید . مارا به خویشتنمان بردید فراتر از تردیدها و دلتنگی ها . #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh دنیا برایش چاهی بیش نبود ! آن دل تنگ . وقتی مرا یتیم می آفرید نوازش را "علی" صدا کرد . خودش اما تنها بود شاهدانش کبوتر ان ! و نخلهای تشنه ی پرهیزگار. #نادر_پناه_زاده @naderpanahzadeh

یادداشتهای نه چندان شاعرانه 1

@naderpanahzadeh:
[9:19PM, 5/17/2015] naderpanahzadeh84: مترو از بین دوچشمان من گذشت
روی اقیانوس ایستاد ،
ابری
سوار شد .

روی آخرین صندلی
روزنامه ی امروز صبح نشسته است ،
درخت کهنسالی که از روزنامه شدنش راضی نیست !
روی آخرین صندلی نشسته است .

...
نادر پنا ه زاده
[9:29PM, 5/17/2015] naderpanahzadeh84: چتری از پنجره
به کویر خیره شده
نه بخاطر باران
بخاطر هیچ ،
چتر شاعریست خاموش
که از دست کلمات مرده فراریست !
از کابوسهایی
که جاودانگی مسببش بوده است .
...
نادر پناه زاده

اندوه را ،
سکوت را ،
در آغوش بگیر ،
دیگر به هیچ ترانه ای دل نبند .

درختان وتبرها
سرنوشت یکسانی دارند ،
همانند
زندانیان و زندانبانها.

اگر
مرگ را آموخته باشی
زندگی چندان سخت نخواهد بود !

ن.پ

من از تنهایی در دریاها بیزارم !

مرا
به رودهای خروشان بسپار ،
تا
مثل یک قزل آلای دیوانه ،
تمام رودخانه را
به سوی
دشت اندامت
و
ارتفاع
گیسوانت ،
سر بر سنگها بکوبم .
...
نادر پناه زاده

شاعر نیستم
اگر زنده ام !

شاعر بودم اگر
سرختر از هر سکوتی
سرودی می شدم
کهن تر
از سرزمینم !

باید
با مغولترین آتشها
همه کتابها را می سوزاندم
تا
مردمم به نور کوچک پنهان در هر کلمه پی ببرند .
و
عدالت را
آزادی را
عشق را
تاریخ و ترانه را
میان خاکستر و خون جستجو کنند .


فراموشی پیرامونم را گرفته است ،
که
آینده را
بر حبابهای شیشه ای نوشته اند .

شاعر نیستم
باقی نمانده ام ،
که
زنده ام .

...

نادر پناه زاده

چه کسی در آغوشت بگیرد
موهایت را
روبه اقیانوس آرام شانه کند
روی انگشت اشاره اش
بلبلی
بیافریند ،
تا در وصف گوشواره هایت چه چه بزند !

چه کسی از جانب درختان
بر گونه هایت
بازی سایه روشن نقاشی کند ؟

جز من
که شاعری دیوانه ام ،

و نشان خانه ترا از رویای
مرجانهای
خلیج عدن ربوده ام .

...

نادر پناه زاده

بگذار
مثل یک شاعر که به خودش تبعید شده باشد
بقیه ی عمرم را
با عطر دستمال گردن تو قدم بزنم .
اینجا
در من ،
عاشق آواره ای هست
که روزی
بوی تنت را
از سیبهای سرخ
پس خواهد گرفت .


#نادر پناه زاده

چهارشنبه
ساعت پنج صبح
...

رطوبت خزنده ی نومید
هیزمهای زیر طاق ایوان را خیس کرده ،
تنور
روشن نمی شود .

چیزی شبیه افسانه در شرف وقوع است !

منظومه ای تکراری
نخ نما تر از تازگی باران
مرثیه ای خواهد شد .

یک سرباز دیگر
در پادگانی متروک
دوباره
به سمت خاطرات روستایی اش
شلیک کرده است .

صبح خیلی زود
صبح خیلی خیلی زود
ترانه یِقدیمی ِ
انار بنی خشکیده
در لای شاخه هایش
جغدی شد
و ، با
صدای سرخ گلوله
بسمت
تنور خاموش دیگری
پرید .

...
Laklakha.blogfa.com
نادر پناه زاده

به چشمانت
وقتی
که
درنای بال شکسته ای را
تا
ادامه ی غروب
پرواز میدهد ،
اسم
مرا هم یاد بده ،
شاید ، درنا زنده برگردد !

به ایوانت
وقتی کبوتران کنار پیراهن نمدار ِ آبی ات
می نشینند
اسم مرا هم یاد بده
شاید
گلدانی منتظرم باشد .


#نادر_پناه_زاده

... دارم به تو عادت می کنم
میترسم شاخهای بلندم
گلدانهایت را بشکند
یا قفسه ی کتابهایت
را به روی تنگ ماهی بیاندازد ...

مرا به جنگل ببر
و در میان
گوزنهای دیگر
رها کن .

#نادر_پناه_زاده

وقتی که نیستی
کوچک می شوم ،
حتی قدم
به پنجره نمی رسد ،
تا
دلتنگی کلاغها را
با کلمات تو خالی
در صفحه ی سرخ غروب
نقاشی کنم .‌

#نادر_پناه_زاده

درخت زیتون را دوست دارم
دستهایش
موهایش
قلبش
اشکش
سبز است ،

در خت زیتون را دوست دارم
عاشق است .


#نادر_پناه_زاده

ریشه در زمین دارد

دستهایی رو به آسمان ،

و برگهایش همسفر فصلها،

آغوشش آه

آغوشش

باز است ، برای پرندگان !

و تو

ریشه ات در قلب من است ،

چشمهایت در خاطراتم ،

گیسوانت در خوابهایم .

اما آغوشت ،

آه آغوشت ،

نباید حتی فکرش را بکنم ،

ممکن است تبر بشنود ،

و

پرندگان بی لانه بمانند .


#نادر_ پناه_زاده

همه ی کلمات مثل هم نیستند ،
حتی
حروفی که در باره ی تو
کلمه می شوند ،
از اول
شعر به دنیا می آیند.


#نادر_پناه_ زاده

دیگر با فرو رفتگی روی گونه ات ،
و قسمتی از لبانت
لبخند نزن ،

زنبورهای عسل
راه
گم می کنند .

 

#نادر _ پناه_ زاده

گاهی فکر میکنم باید برگردم
و
درخت خشک پیر گوشه ی حیاطمان باشم .
شاید درد اره شدن ،
برایم قابل تحمل تر از درد عشق باشد .


#نادر _پناه _ زاده

نمی دانستم
دستهای
دریا
بر کمرگاهت حلقه است،
که
مست است
می رقصد ،
طوفانی می شود ،
سر بر صخره ها می کوبد .

#نادر پناه زاده

وقتی خاک
کوزه می شود ،
لب بر کوزه می گذاری
و
آب می نوشی ،

نمی دانی
من
در عشق تو
جان دادم
به خاک پیوستم
تا زمانی لب بر لبانت بگذارم !!!

 

#نادر پناه زاده

سایه ها
شاعرانی پنهان شده
در
وجود آدمهایند ،

نه دروغ می گویند
نه
پنهان می شوند .
...

وقتی
میمیریم
به آسمان شب بر می گردند
تا دوباره
از چشمان خورشید
متولد شوند .
...

سایه ها
حرفشان را پس نمی گیرند ،
سایه ها نمی میرند .

...
وقتی
تفنگ بر دوش
می دویم
در افق زودتر از ما
کوچک
و
کوچکتر می شوند
به اندازه ی
آخرین نفس یک سرباز .

...
سایه ها را
اگر
زندانی کنید
می خندند
آنها
کلید همه قفلها را دارند .
...


سایه ها بالهای واقعی ما هستند
پرواز می کنند
در
آسمانی که زمین است .

...

سایه ها معنای واقعی عشقند
از هر نقطه که به هم برسند
بی درنگ
در هم می آمیزند .
و گاهی
از هم عبور می کنند
بی آنکه قلب سایه ی دیگری را
شکسته باشند .

...
سایه ها
با درخت
با رودخانه
با کوه
با آفتاب
با ماه
هم سایه اند .

 


#نادر پناه زاده

شهر ساکت است 
انسانها یک به یک ایستاده مرده اند.

...

شاهد قتل معشوقه ام بودم ،
فریادهایم را بر دیوار غارها کشیدند .


با سنگی خون آلود
در دستم
به دنیا آمدم !

قابیل که هابیل را به خاک سپرد
جهان زندان شد !

پس کلاغها با پر های سیاه
و
رشته هایی از تار عنکبوت
اندوه را سرشتند .

کار ی نمی شود کرد
در زندان
یا
زیر دست گورکن !

پس
شرافت برای چیست؟
چه
زیر خاک
چه
در مغاک .

و
لبخند
نقشی کهنه
که با چاقو
بر صورت دلقک کنده اند !

 

#‏نادر  پناه زاده

او کشتن را از پدرم آموخت ،
من بخشیدن را
از او آموختم ،
پدرم
گریستن را از من .

من هابیلم !


#نادرپناه زاده

جنگ بود
لک لکهای بقعه
مثل
برادرانمان
پریدند
و
باز نگشتند ...

#نادر پناه زاده

زمانی که پی بردی
زندگی بی لحظه ای از عشق
پوچ است ،
وقتت را به مردن نگذران !

 

پیش از آنکه مرگ ترا دریابد
بگذار عشق
جانت را بگیرد .


#نادر پناه زاده

و
آینده
هنوز
در تخم کلاغها
نطفه نبسته است .


#نادر پناه زاده

برای پری مهربانم .


هر روز
دوبار
دوستت دارم .
وقتی نگاهم میکنی
وقتی نگاهت میکنم .


# نادر پناه زاده

یا زنده ام و خبر ندارم ،

یا جمعه مرده ام
و قراراست
فردا که می روم نان بخرم
خودم را در صفحه ی آگهی های تسلیت
که عکس مرا چاپ کرده است
با کلاه شاپوی آقاجان
و
کراوات عاریه ای دایی جمال ،
ببینم .


#نادر پناه زاده

جاذبه ی زمین
بر علیه توست
با
پاهایت نجنگ
به آغوشم بیا
دلم همان سیبی است
که از درخت
بر سرت افتاد ...

#نادر پناه زاده

با درختها گفتگو میکنم
و گاهی هم
با گوزنهای معترض
که در پارک نزدیک خانه ام زندانی اند ،
هیچکدام
با شعرهای من آشنا نیستند ،
یا روزنامه نمی خوانند
یا
من شاعر قابل اعتنایی نیستم .

کافیست
باید از مسیر بخار نفس گوزنها
و
نگاه درختان
از دنیا بروم .

#نادر پناه زاده

آئینه ها
درجوانی
به تو لبخند می دهند ،

در چهل سالگی
موهای جو گندمی ،
و
وقتی پیر شوی
چشمانی حسرت بار .

جز این آیینه ها
حتی قادر نیستند
وقتی
دلت شکست
اشکت را پاک کنند !
یا لبخندت را باز گردانند .

آئینه ها هیچ چیز را بخاطر نمی آورند ،
حتی
نبودنت را .

#نادر پناه زاده
#آئینه ها

دلتنگی یعنی ، من بی تو ام و تو خبر نداری !

تو چه می دانی
باران
ذرات خورشید و ماه است
که صدای تنهایی مرا شنیده و می بارد .
مردی نمانده است
که در مسیر نگاه تو گم نشده باشد
دیگر
به هیچ بهانه ای
از پشت بوته ی تمشک
به جنگل نگاه نکن
این روستای مه زده لا اقل یک چوپان نیاز دارد !
به بره های امسال رحم کن .

#نادر _پناه_ زاده

https://telegram.me/laklakha

ترانه های قدیمی سیاه و سفیدند
همانند آلبوم عکسهایمان که واقعیت داشته اند
مثل عطر تو
که تا ابد در خاطر بندرها خواهد ماند .

# نادر_ پناه _زاده
https://telegram.me/laklakha

حالا که ماه شدی
بگذار از روی صورت چشمه
ببوسمت .

#نادر_پناه _زاده
https://telegram.me/laklakha

برو سفر
شمالی جنوبی
برو ...
بگذار پرندگان از وسط خیالت عبور کنند
بگذار دریا به دلت بزند
من و تو که از اینهمه دل به دریا زدن خیری ندیدیم.

#نادر_پناه_زادهhttps://telegram.me/laklakha

با آرزوی سلامتی تقدیم به استاد شجریان


ای شاهباز آواز
لحنت همیشه دمساز
چون عشق محرم راز
ققنوس نغمه پرداز

لبریز باده جامت
بادا شهیر نامت
ای سرو این گلستان
سبز بلند قامت

ای خنده ات بهاران
حست شکوه باران
شرقی تر از صدایت
نشنیده گوش ایران


زیباست آن صدایت
جان و دلم فدایت
ذکر فرشتگان است
در عرش ربنایت ...


نادر پنا ه زاده

ابدیت را
از که آموختی
و اینکه
کی تصمیم گرفتی
فرشته باشی ؟

#نادر _پناه_ زاده

سایه ها
اما زیبایند
بگذریم که دیوار
کار خودش را می کند .

نادر پناه زاده

دخترانم را با چشمانی باز
به خاک سپردم ،
تا شکوفه های گیلاس
اینگونه عاشقانه نگاهت کنند ،

که زیبایی رنجی شگفت انگیز است ،
و
تو این را هر گز نخواهی فهمید .


نادر پناه زاده

در من صدایی پنهان است ،
شاعری زنجیری
که از چشمانش رو به ابدیت شعر می بارد ...

نادر _ پناه _ زاده

پرنده سالهاست مرده ،

اماهنوز
صدای آوازش
از قفس می آید !

مثل آخرین ناله ی درخت
قبل از افتادن
به عرض رودخانه ،
که در خاطر
تبر مانده است !

یا
مثل من
که غمگین بودن شادم می کند ،

تا از گذشته به آینده پناه برم
شاید
حالم بهتر شود .

 

#نادر _ پناه_ زاده

... و
تکرار
نامه ایست
که پستچی در نزده به خانه می آورد ،
و
دنیا بزرگ است
به کوچکی گوشه ای از زندگی ،
و
بازگشت
ادامه ی راهیست مه آلود ،
بگذار
همیشه خواب بمانم ...


#نادر_پناه_زاده

وقتی که رود
از پشت سرت می گذرد
یعنی تو مشغول دریایی !

ن.پ

دروغ نمی گوید
سرباز
خدا حافظی کار سختی است ،
و گرنه
همه می دانند بر نخواهد گشت .،،
...
در سایه ی درخت
یا
زیر باران
یا
از پنجره ی لعنتی قطار
مثل عکسهای سیاه و سفید
ببوسش ...
بگذار
فکر کند
اگر نمی رفت
اگر در جنگ کشته نمی شد
همه ی ما چیز مهمی را از دست می دادیم .،،

#نادر_ پناه_ زاده

برای فیلم "محصور - besieged" اثر زیبای برناردو برتولوچی .

 

اگر مرا دوست می داشتی
بخاطر آزادی
بخاطر عدالت
یا هر دروغ دیگری
به زندان
نمی رفتی...
تو
خودت
و آن شهرت سیاسی لعنتی ات را
انتخاب کردی .


#نادر _پناه_زاده

یادادشتهایی نه چندان شاعرانه !

یادداشتهای شاعرانه:
nader panahzadeh:
آئینه ای بیاورید
می خواهم
خودم را
بشکنم !

#نادر _پناه _زاده

چه شکوفه های سفید غمگینی
بر لبان شعر است،
وقتی مجبورم کلمات این عاشقانه را
از بازار بخرم ...

چشمانت را باز نکن
امروز را بخواب
بگذار
فرشته ها
در ذهنت به ترانه های حزن
گوش دهند ...

#نادر _ پناه _ زاده

آه
را من سروده ام !
تا
کوتاه ترین
شعر عاشقانه ی جهان باشد .

#نادر _ پناه _ زاده

وقتی بر گردی ،
چیزی به نام زندگی هست ،

خسته ات کند
یا دوستش بداری ،

تنها اگر عاشق شده باشی
بالهایت را
پس می دهند ،
وگرنه
روی رفاقت هیچ خدایی حساب نکن .

#نادر_ پناه_ زاده

برادر مرگ ! 
جانهای خسته از 
- عشق 
- سعادت
- روزمرگی 

ـ فاحشه ها
ـ قدیسان 
ـ دلقکها
منتظرند 
تا
شفایشان دهی.

#نادر _پناه_زاده
@naderpanahzadeh

@naderpanahzadeh:
وقتی بر گردی ،
چیزی به نام زندگی هست ،

خسته ات کند
یا دوستش بداری ،

تنها اگر عاشق شده باشی
بالهایت را
پس می دهند ،
وگرنه
روی رفاقت هیچ خدایی حساب نکن .

#نادر_ پناه_ زاده
@nderpanahzadeh

@naderpanahzadeh:
مادرم مرا
یکبار به دنیا آورد .
اما
برادرم را ۴۸ سال است
هر صبح می زاید ،
بزرگ می کند،
به جنگ می فرستد .
و او
هربار بر نمی گردد ...


#نادر _ پناه_ زاده
@naderpanahzadeh

در من صدایی پنهان است ،
شاعری زنجیری
که از چشمانش آغاز می شود .

#نادر _ پناه _ زاده
@naderpanahzadeh

زمانی که پی بردی
زندگی
پوچ است ،

وقتت
را به مردن نگذران !

 

پیش از آنکه مرگ ترا دریابد
بگذار عشق
جانت را بگیرد .


#نادر _پناه _زاده
@naderpanahzadeh

جنگ سختی است ،جنگ سرنوشت
سخت تر اینکه
عاشق باشی و پی نبری
آنکه کشته ای ،
خودت هستی
یا
خودت !

#نادر _ پناه_ زاده
@naderpanahzadeh

آه
اگر می دانستی
آن معجزه ی کوچک ،
مثل
یک تمشک وحشی
در انتهای مه آلود ترین شب ممکن ،
در قعر نگاه تو پنهان است ،
آه
اگر می دانستی ...

#نادر _ پناه _ زاده
@naderpanahzadeh

دیوارها را اندوه می سازد،

شادی اما باران است ،
آجرها را خیس می کند ،
برای آواز یاس ها ‌،


دیوارها را اندوه می سازد
عشق اما
پیچکی است
که بالابالا بالامی آید تا لبخندی خواب آلود
در قاب پنجره .

دیوارها را اندوه می سازد
بی آنکه بداند
دیوار زندان نیست ،
دیوار یک فاصله ی دوست داشتنی است
برای تماشای گیلاسهای سحر خیز .

اگر اندوه دیوار نسازد ،
آزادی معنایی پراکنده است
مثل ساحلی پر از زباله،

اندوه من
همچنان دیوارهای قشنگ بساز
تا طعم بوسه های گس
در
خلوت ظهر تابستان ،
رنگ پنهان ِخرمالو باشد .

#نادر_ پناه_ زاده
@naderpanahzadeh

تقدیم به محمد تاجیک


داشتم یواشکی با گوشه ی سبد حرف می زدم ،
میوه فروش فکر کرد دیوانه شده ام !
نمی دانست دارم سراغت را از گیلاسهای شهریار می گیرم .

گیلاسهای لال
گیلاسهای بی خبر
گیلاسهای خنگ
از بس به شیرینی تو حسادت دارند ،
که طرف میوه فروش را گرفتند ،
این
یعنی
من درست فهمیده ام ،
همه حسودند و من دیوانه ی تو ام .

#نادر _پناه_زاده
@naderpanahzadeh

خودم
...

خواب دیدم
نیامده رفته ای !
و ساعت من زنگ نزده ،
تا بیدار شوم
و جای خالی ات را در آغوش بگیرم .


#نادر _پناه_زاده
@naderpanahzadeh

شاعر نمی میرد .
مثل یک آئینه به پهنای آسمان
بر زمین می افتد و دریا می شود .
همانند عشق که فراتر از نبودن است ...

#نادر_پناه_زادهnaderpanahzadeh@

غمگین بود مردی که
دفن شد،
و
سایه اش
فقط تا غروب توانست ،
بر سر مزارش
سوگواری کند .

#نادر_پناه_زاده

@naderpanahzadeh

نادر پناه زاده:
چیست بی مرگ زیستن؟
جز اینکه چهار فصل باران باشد
و مردمان به دین گیاهان مومن باشند ،
یا بت پرستانی بی آزار .

روزی
گوهری بر زمین زاده می شود
از عشاقی که پا برهنه جاودانه می شوند
که هر قلب ،
هسته ی درختی نامیراست .


#نادر_پناه_زاده
@naderpanahzadeh

امروزبعد الظهر
با
تجریش قرار دارم .

عصایی خریده ام
برای کمر دردش
و گلاب و حلوا
برای امام زاده صالح خوشبخت .

تجریش
سالهاست پیاده می رود
تا
خاطرات شاعران .

و میوه می برد برای مریضخانه های دور و بر .

و آینه می دهد به اشک سالخورده ی فاحشگان دلتنگ .

تجریش
این روزها ، خسته تر از گذشته است ،
یک بند سرفه می کند ،
خوابش نمی برد ،

برایش
تریاک می برم
شاید
دلش برای منقل و صدای صغرا تنبکی
تنگ شده باشد .

# نادر_پناه_زاده
@naderpanahzadeh

خستگی
خاصیت فکر است ،
اما تو نترس
من با قلبم فکر نمی کنم !

#نادر_پناه_زاده
@naderpanahzadeh

آزرده خاطر نباش
می بینی که حتی حافظ هم
در داخل پاکتهای فال
از حال ما با خبر است .

#نادر_پناه_زاده
@naderpanahzadeh

زمانی که پی بردی
زندگی بی لحظه ای از عشق
پوچ است ،

پیش از آنکه مرگ ترا دریابد
بگذار عشق
جانت را بگیرد .


#نادر پناه زاده

با درختها گفتگو می کنم
و گاهی هم
با گوزنهای معترض
که در پارک نزدیک خانه ام زندانی اند ،
هیچکدام
با شعرهای من آشنا نیستند ،
یا روزنامه نمی خوانند
یا
من شاعر قابل اعتنایی نیستم .

کافیست !
باید از مسیر بخار نفس گوزنها
و
نگاه درختان
از این دنیا بروم .

#نادر پناه زاده
@naderpanahzadeh

به تقدیر هم می مانیم
با آئینی
که پیامبری ندارد ،
مومن به
عشق
به آن شک مشترک .

#نادر_پناه _زاده
@naderpanahzadeh

شمشیر چنگیز را ندیده ام
اما مطمعنم
خونریز تر از آن
اندوه سفره ای خالیست...


#نادر _پناه_ زاده
@naderpanahzadeh

@naderpanahzadeh:
سلام آقا حال شما چطوره ؟
حال و هوای زائرا چطوره ؟

معلومه که شما خوش و خرمین
شما که قبله ی دو تا عالمین ،


صورتمو نگا نکن می خنده
دروغ چرا خرابه حال بنده

دروغ چرا خرابه حال نادر
اشکش دم مشکشه حی و حاضر

باتو نگم با کی بگم دردمو
به کی نشون بدم رخ زردمو

دل سیا سراغتو می گیره
رو گنبدت چشم و دلم اسیره

یادش بخیر با سید جواد ممد
می اومدیم به صحنتون تو مشهد

با پاهای برهنه بی کس و کار
غزل می خوندیم براتون زار ، زار

زمونه چرخید و هوایی شدیم
معرکه در معرکه راهی شدیم

رفتیم و از کبوترات دور شدیم
زدن به کرک و پرمون ،تور شدیم

گمون می کردیم که بریم رسیدیم
یه روز خوش بدون تو‌ندیدیم !

آقا پاشم بیام بازم آشتیه ؟
یک دل خسته ببازم آشتیه ؟

آقا دل ما باشما یرنگه
گنبد و صحنت همیشه قشنگه

آقا میام شعر برات می خونم
آقا همیشه نو کرت می مونم .


تقدیم به سید جواد و سید ممد و خودم !

#نادر _پناه _زاده
@naderpanahzadeh

زندگی
همیشه به نداشتن ها می پردازد ،
و این
چه راز بیهوده ایست !

حسرت
همه ی جاهای خالی را
پر می کند !

#نادر_پناه_زاده
@naderpanahzadeh

آدم نمی شوم
شاعر
می مانم !


#نادر_پناه_زاده
@naderpanahzadeh


روز شاعر گرامی .

ساعت غریبانه خوابید
روزی که از یاد رفتم

گاهی نبودی تو با من
بی عشق بر باد رفتم

نام تو در کوچه های
سیمانی و تنگ طی شد

من پیر مردی شکسته
موی سپید تو کی شد

روحی پر از پینه بودن
زخم تو را سینه بودن

خواب ترا خوب دیدم
ماندم در آیینه بودن

خنجر نشاندی و ، لبخند
بودم که تنها نباشی

در روزگار خیانت
در بند دنیا نباشی

غمگین ترین آرزوها
در خاطراتم شکسته

درنایم و تیر برنو
بر بال عشقم نشسته

برگرد تا خستگی ها
دلتنگ دلبستگی ها
زندونه بال عقابا
در قاب افسردگی ها ...


#نادر_پناه_زاده
@naderpanahzadeh
تقدیم به ترانه ی شاه مقصود ، محسن چاووشی

نوشته های اخیر

Nader panahzadeh:
@naderpanahzadeh:
اندوه را ،
سکوت را ،
در آغوش بگیر ،
دیگر به هیچ ترانه ای دل نبند .

درختان وتبرها
سرنوشت یکسانی دارند ،
همانند
زندانیان و زندانبانها.

اگر
مرگ را آموخته باشی
زندگی چندان سخت نخواهد بود !

ن.پ

من از تنهایی در دریاها بیزارم !

مرا
به رودهای خروشان بسپار ،
تا
مثل یک قزل آلای دیوانه ،
تمام رودخانه را
به سوی
دشت اندامت
و
ارتفاع
گیسوانت ،
سر بر سنگها بکوبم .
...
نادر پناه زاده

شاعر نیستم
اگر زنده ام !

شاعر بودم اگر
سرختر از هر سکوتی
سرودی می شدم
کهن تر
از سرزمینم !

باید
با مغولترین آتشها
همه کتابها را می سوزاندم
تا
مردمم به نور کوچک پنهان در هر کلمه پی ببرند .
و
عدالت را
آزادی را
عشق را
تاریخ و ترانه را
میان خاکستر و خون جستجو کنند .


فراموشی پیرامونم را گرفته است ،
که
آینده را
بر حبابهای شیشه ای نوشته اند .

شاعر نیستم
باقی نمانده ام ،
که
زنده ام .

...

نادر پناه زاده

چه کسی در آغوشت بگیرد
موهایت را
روبه اقیانوس آرام شانه کند
روی انگشت اشاره اش
بلبلی
بیافریند ،
تا در وصف گوشواره هایت چه چه بزند !

چه کسی از جانب درختان
بر گونه هایت
بازی سایه روشن نقاشی کند ؟

جز من
که شاعری دیوانه ام ،

و نشان خانه ترا از رویای
مرجانهای
خلیج عدن ربوده ام .

...

نادر پناه زاده

بگذار
مثل یک شاعر که به خودش تبعید شده باشد
بقیه ی عمرم را
با عطر دستمال گردن تو قدم بزنم .
اینجا
در من ،
عاشق آواره ای هست
که روزی
بوی تنت را
از سیبهای سرخ
پس خواهد گرفت .


#نادر پناه زاده

چرا باید 
اندوه ِجدایی پرندگان از لانه هایشان 
گوزنها از جفتشان 
چشمه ها از زادگاهشان ،
افسردگی همه مردم در مترو ها
کمبود باران 
جنگ و گرسنگی 
تنها به عهده ی شاعران باشد ؟

پلها و رودخانه ها
گذرگاههای پر پیچ و خم 
شاعران را مرده می شناسند ! 
و
گلوله ها 
نزدیکترین اظهار نظر بوده اند 
به ذهنشان !

هیزم کوره های آدم سوزی 
در آشوئیتسند 
تا حرامزاده ای به نام دیکتاتوری یا دموکراسی 
متولد شود ! 
...
در کولاک استخوان سوز مرزها
آه
ترانه ها ی آزادی خاکستری اند 
بخاطر 
اندک گرمایی
که کاغذهای خط خورده 
ایجاد می کند .

...

شاعران را 
استخدام کنید ! 
آنها از حیوانات مراقبت می کنند .

شاعران را استخدام کنید 
در مرزها گل بکارند.

شاعران را استخدام کنید 
گندم بسرایند 
نان بپزند .

شاعران را استخدام کنید 
آنها با بوسه 
و ترانه 
جهان را نجات خواهند داد .
...
نادر پناه زاده

چهارشنبه
ساعت پنج صبح
...

رطوبت خزنده ی نومید
هیزمهای زیر طاق ایوان را خیس کرده ،
تنور
روشن نمی شود .

چیزی شبیه افسانه در شرف وقوع است !

منظومه ای تکراری
نخ نما تر از تازگی باران
مرثیه ای خواهد شد .

یک سرباز دیگر
در پادگانی متروک
دوباره
به سمت خاطرات روستایی اش
شلیک کرده است .

صبح خیلی زود
صبح خیلی خیلی زود
ترانه یِقدیمی ِ
انار بنی خشکیده
در لای شاخه هایش
جغدی شد
و ، با
صدای سرخ گلوله
بسمت
تنور خاموش دیگری
پرید .

...
Laklakha.blogfa.com
نادر پناه زاده

به چشمانت
وقتی
که
درنای بال شکسته ای را
تا
ادامه ی غروب
پرواز میدهد ،
اسم
مرا هم یاد بده ،
شاید ، درنا زنده برگردد !

به ایوانت
وقتی کبوتران کنار پیراهن نمدار ِ آبی ات
می نشینند
اسم مرا هم یاد بده
شاید
گلدانی منتظرم باشد .


#نادر_پناه_زاده

... دارم به تو عادت می کنم
میترسم شاخهای بلندم
گلدانهایت را بشکند
یا قفسه ی کتابهایت
را به روی تنگ ماهی بیاندازد ...

مرا به جنگل ببر
و در میان
گوزنهای دیگر
رها کن .

#نادر_پناه_زاده

وقتی که نیستی
کوچک می شوم ،
حتی قدم
به پنجره نمی رسد ،
تا
دلتنگی کلاغها را
با کلمات تو خالی
در صفحه ی سرخ غروب
نقاشی کنم .‌

#نادر_پناه_زاده

درخت زیتون را دوست دارم
دستهایش
موهایش
قلبش
اشکش
سبز است ،

در خت زیتون را دوست دارم
عاشق است .


#نادر_پناه_زاده

ریشه در زمین دارد

دستهایی رو به آسمان ،

و برگهایش همسفر فصلها،

آغوشش آه

آغوشش

باز است ، برای پرندگان !

و تو

ریشه ات در قلب من است ،

چشمهایت در خاطراتم ،

گیسوانت در خوابهایم .

اما آغوشت ،

آه آغوشت ،

نباید حتی فکرش را بکنم ،

ممکن است تبر بشنود ،

و

پرندگان بی لانه بمانند .


#نادر_ پناه_زاده

ای به دور از هیاهو نگاهت 
لشگر بره آهو سپاهت

آشنا کن دو چشمان ما را 
با دو چشم قشنگ سیاهت

ای تو زیباترین در شب من 
ماه رفته به زیر کلاهت

آیه آیه نشسته به قلبم 
مثل ترتیل قرآن نگاهت

مست در رقص زلفت سماعم 
در طواف شب بی پگاهت

در غم عشق شادت بمیرم 
تا شوم عاشق سر براهت

با دو چشمش ترا می سراید 
شاعر ِ بی کس ِ بی پناهت .
...
#نادر پناه زاده
#ای بدور از هیاهو

همه ی کلمات مثل هم نیستند ،
حتی
حروفی که در باره ی تو
کلمه می شوند ،

نوشته های اخیر

[9:19PM, 5/17/2015] naderpanahzadeh84: مترو از بین دوچشمان من گذشت
روی اقیانوس ایستاد ،
ابری
سوار شد .

روی آخرین صندلی
روزنامه ی امروز صبح نشسته است ،
درخت کهنسالی که از روزنامه شدنش راضی نیست !
روی آخرین صندلی نشسته است .

...
نادر پنا ه زاده
[9:29PM, 5/17/2015] naderpanahzadeh84: چتری از پنجره
به کویر خیره شده
نه بخاطر باران
بخاطر هیچ ،
چتر شاعریست خاموش
که از دست کلمات مرده فراریست !
از کابوسهایی
که جاودانگی مسببش بوده است .
...
نادر پناه زاده
اندوه را ،
سکوت را ،
در آغوش بگیر ،
دیگر به هیچ ترانه ای دل نبند .

درختان وتبرها
سرنوشت یکسانی دارند ،
همانند
زندانیان و زندانبانها.

اگر
مرگ را آموخته باشی
زندگی چندان سخت نخواهد بود !

ن.پ
من از تنهایی در دریاها بیزارم !

مرا
به رودهای خروشان بسپار ،
تا
مثل یک قزل آلای دیوانه ،
تمام رودخانه را
به سوی
دشت اندامت
و
ارتفاع
گیسوانت ،
سر بر سنگها بکوبم .
...
نادر پناه زاده
شاعر نیستم
اگر زنده ام !

شاعر بودم اگر
سرختر از هر سکوتی
سرودی می شدم
کهن تر
از سرزمینم !

باید
با مغولترین آتشها
همه کتابها را می سوزاندم
تا
مردمم به نور کوچک پنهان در هر کلمه پی ببرند .
و
عدالت را
آزادی را
عشق را
تاریخ و ترانه را
میان خاکستر و خون جستجو کنند .


فراموشی پیرامونم را گرفته است ،
که
آینده را
بر حبابهای شیشه ای نوشته اند .

شاعر نیستم
باقی نمانده ام ،
که
زنده ام .

...

نادر پناه زاده
چه کسی در آغوشت بگیرد
موهایت را
روبه اقیانوس آرام شانه کند
روی انگشت اشاره اش
بلبلی
بیافریند ،
تا در وصف گوشواره هایت چه چه بزند !

چه کسی از جانب درختان
بر گونه هایت
بازی سایه روشن نقاشی کند ؟

جز من
که شاعری دیوانه ام ،

و نشان خانه ترا از رویای
مرجانهای
خلیج عدن ربوده ام .

...

نادر پناه زاده
بگذار
مثل یک شاعر که به خودش تبعید شده باشد
بقیه ی عمرم را
با عطر دستمال گردن تو قدم بزنم .
اینجا
در من ،
عاشق آواره ای هست
که روزی
بوی تنت را
از سیبهای سرخ
پس خواهد گرفت .


#نادر پناه زاده
ای ساربان . . . ! 

افسار اشتران به حادثه بسپار

بارو بنه ببند

این گرباد نه آنیست که رامش کنی به سِحر
 
تیغی که دست گرفته است روزگار

برنده تر ز ناز بره آهویی است . 


#نادر_ پناه_ زاده
چرا باید 
اندوه ِجدایی پرندگان از لانه هایشان 
گوزنها از جفتشان 
چشمه ها از زادگاهشان ،
افسردگی همه مردم در مترو ها
کمبود باران 
جنگ و گرسنگی 
تنها به عهده ی شاعران باشد ؟

پلها و رودخانه ها
گذرگاههای پر پیچ و خم 
شاعران را مرده می شناسند ! 
و
گلوله ها 
نزدیکترین اظهار نظر بوده اند 
به ذهنشان !

هیزم کوره های آدم سوزی 
در آشوئیتسند 
تا حرامزاده ای به نام دیکتاتوری یا دموکراسی 
متولد شود ! 
...
در کولاک استخوان سوز مرزها
آه
ترانه ها ی آزادی خاکستری اند 
بخاطر 
اندک گرمایی
که کاغذهای خط خورده 
ایجاد می کند .

...

شاعران را 
استخدام کنید ! 
آنها از حیوانات مراقبت می کنند .

شاعران را استخدام کنید 
در مرزها گل بکارند.

شاعران را استخدام کنید 
گندم بسرایند 
نان بپزند .

شاعران را استخدام کنید 
آنها با بوسه 
و ترانه 
جهان را نجات خواهند داد .
...
نادر پناه زاده
چهارشنبه
ساعت پنج صبح
...

رطوبت خزنده ی نومید
هیزمهای زیر طاق ایوان را خیس کرده ،
تنور
روشن نمی شود .

چیزی شبیه افسانه در شرف وقوع است !

منظومه ای تکراری
نخ نما تر از تازگی باران
مرثیه ای خواهد شد .

یک سرباز دیگر
در پادگانی متروک
دوباره
به سمت خاطرات روستایی اش
شلیک کرده است .

صبح خیلی زود
صبح خیلی خیلی زود
ترانه یِقدیمی ِ
انار بنی خشکیده
در لای شاخه هایش
جغدی شد
و ، با
صدای سرخ گلوله
بسمت
تنور خاموش دیگری
پرید .

...
Laklakha.blogfa.com
نادر پناه زاده
به چشمانت
وقتی
که
درنای بال شکسته ای را
تا
ادامه ی غروب
پرواز میدهد ،
اسم
مرا هم یاد بده ،
شاید ، درنا زنده برگردد !

به ایوانت
وقتی کبوتران کنار پیراهن نمدار ِ آبی ات
می نشینند
اسم مرا هم یاد بده
شاید
گلدانی منتظرم باشد .


#نادر_پناه_زاده
... دارم به تو عادت می کنم
میترسم شاخهای بلندم
گلدانهایت را بشکند
یا قفسه ی کتابهایت
را به روی تنگ ماهی بیاندازد ...

مرا به جنگل ببر
و در میان
گوزنهای دیگر
رها کن .

#نادر_پناه_زاده
وقتی که نیستی
کوچک می شوم ،
حتی قدم
به پنجره نمی رسد ،
تا
دلتنگی کلاغها را
با کلمات تو خالی
در صفحه ی سرخ غروب
نقاشی کنم .‌

#نادر_پناه_زاده
درخت زیتون را دوست دارم
دستهایش
موهایش
قلبش
اشکش
سبز است ،

در خت زیتون را دوست دارم
عاشق است .


#نادر_پناه_زاده
ریشه در زمین دارد

دستهایی رو به آسمان ،

و برگهایش همسفر فصلها،

آغوشش آه

آغوشش

باز است ، برای پرندگان !

و تو

ریشه ات در قلب من است ،

چشمهایت در خاطراتم ،

گیسوانت در خوابهایم .

اما آغوشت ،

آه آغوشت ،

نباید حتی فکرش را بکنم ،

ممکن است تبر بشنود ،

و

پرندگان بی لانه بمانند .


#نادر_ پناه_زاده
ای به دور از هیاهو نگاهت 
لشگر بره آهو سپاهت

آشنا کن دو چشمان ما را 
با دو چشم قشنگ سیاهت

ای تو زیباترین در شب من 
ماه رفته به زیر کلاهت

آیه آیه نشسته به قلبم 
مثل ترتیل قرآن نگاهت

مست در رقص زلفت سماعم 
در طواف شب بی پگاهت

در غم عشق شادت بمیرم 
تا شوم عاشق سر براهت

با دو چشمش ترا می سراید 
شاعر ِ بی کس ِ بی پناهت .
...
#نادر پناه زاده
#ای بدور از هیاهو

56 Likes9 Comments
همه ی کلمات مثل هم نیستند ،
حتی
حروفی که در باره ی تو
کلمه می شوند ،
از اول
شعر به دنیا می آیند.


#نادر_پناه_ زاده
صبح عاشقانه ایست...

دو نفره است ...

برای قدم زدن

یکنفر کم دارم ،،،

خودم را ...


#نادر_پناه_زاده
دیگر با فرو رفتگی روی گونه ات ،
و قسمتی از لبانت
لبخند نزن ،

زنبورهای عسل
راه
گم می کنند .

 

#نادر _ پناه_ زاده
گاهی فکر میکنم باید برگردم
و
درخت خشک پیر گوشه ی حیاطمان باشم .
شاید درد اره شدن ،
برایم قابل تحمل تر از درد عشق باشد .


#نادر _پناه _ زاده
نمی دانستم
دستهای
دریا
بر کمرگاهت حلقه است،
که
مست است
می رقصد ،
طوفانی می شود ،
سر بر صخره ها می کوبد .

#نادر پناه زاده
وقتی خاک
کوزه می شود ،
لب بر کوزه می گذاری
و
آب می نوشی ،

نمی دانی
من
در عشق تو
جان دادم
به خاک پیوستم
تا زمانی لب بر لبانت بگذارم !!!

 

#نادر پناه زاده
سایه ها
شاعرانی پنهان شده
در
وجود آدمهایند ،

نه دروغ می گویند
نه
پنهان می شوند .
...

وقتی
میمیریم
به آسمان شب بر می گردند
تا دوباره
از چشمان خورشید
متولد شوند .
...

سایه ها
حرفشان را پس نمی گیرند ،
سایه ها نمی میرند .

...
وقتی
تفنگ بر دوش
می دویم
در افق زودتر از ما
کوچک
و
کوچکتر می شوند
به اندازه ی
آخرین نفس یک سرباز .

...
سایه ها را
اگر
زندانی کنید
می خندند
آنها
کلید همه قفلها را دارند .
...


سایه ها بالهای واقعی ما هستند
پرواز می کنند
در
آسمانی که زمین است .

...

سایه ها معنای واقعی عشقند
از هر نقطه که به هم برسند
بی درنگ
در هم می آمیزند .
و گاهی
از هم عبور می کنند
بی آنکه قلب سایه ی دیگری را
شکسته باشند .

...
سایه ها
با درخت
با رودخانه
با کوه
با آفتاب
با ماه
هم سایه اند .

 


#نادر پناه زاده
شهر ساکت است 
انسانها یک به یک ایستاده مرده اند.

...

شاهد قتل معشوقه ام بودم ،
فریادهایم را بر دیوار غارها کشیدند .


با سنگی خون آلود
در دستم
به دنیا آمدم !

قابیل که هابیل را به خاک سپرد
جهان زندان شد !

پس کلاغها با پر های سیاه
و
رشته هایی از تار عنکبوت
اندوه را سرشتند .

کار ی نمی شود کرد
در زندان
یا
زیر دست گورکن !

پس
شرافت برای چیست؟
چه
زیر خاک
چه
در مغاک .

و
لبخند
نقشی کهنه
که با چاقو
بر صورت دلقک کنده اند !

 

#‏نادر  پناه زاده
او کشتن را از پدرم آموخت ،
من بخشیدن را
از او آموختم ،
پدرم
گریستن را از من .

من هابیلم !


#نادرپناه زاده
جنگ بود
لک لکهای بقعه
مثل
برادرانمان
پریدند
و
باز نگشتند ...

#نادر پناه زاده
زمانی که پی بردی
زندگی بی لحظه ای از عشق
پوچ است ،
وقتت را به مردن نگذران !

 

پیش از آنکه مرگ ترا دریابد
بگذار عشق
جانت را بگیرد .


#نادر پناه زاده
سلام آقا حال شما چطوره ؟
حال و هوای زائرا چطوره ؟

معلومه که شما خوش و خرمین
شما که قبله ی دو تا عالمین ،


صورتمو نگا نکن می خنده
دروغ چرا خرابه حال بنده

دروغ چرا خرابه حال نادر
اشکش دم مشکشه حی و حاضر

باتو نگم با کی بگم دردمو
به کی نشون بدم رخ زردمو

دل سیا سراغتو می گیره
رو گنبدت چشم و دلم اسیره

یادش بخیر با سید جواد ممد
می اومدیم به صحنتون تو مشهد

با پاهای برهنه بی کس و کار
غزل می خوندیم براتون زار ، زار

زمونه چرخید و هوایی شدیم
معرکه در معرکه راهی شدیم

رفتیم و از کبوترات دور شدیم
زدن به کرک و پرمون ،تور شدیم

گمون می کردیم که بریم رسیدیم
یه روز خوش بدون تو‌ندیدیم !

آقا پاشم بیام بازم آشتیه ؟
یک دل خسته ببازم آشتیه ؟

آقا دل ما باشما یرنگه
گنبد و صحنت همیشه قشنگه

آقا میام شعر برات می خونم
آقا همیشه نو کرت می مونم .


تقدیم به سید جواد و سید ممد و خودم !

#نادر پناه زاده
و
آینده
هنوز
در تخم کلاغها
نطفه نبسته است .


#نادر پناه زاده
یا زنده ام و خبر ندارم ،

یا جمعه مرده ام
و قراراست
فردا که می روم نان بخرم
خودم را در صفحه ی آگهی های تسلیت
که عکس مرا چاپ کرده است
با کلاه شاپوی آقاجان
و
کراوات عاریه ای دایی جمال ،
ببینم .


#نادر پناه زاده
جاذبه ی زمین
بر علیه توست
با
پاهایت نجنگ
به آغوشم بیا
دلم همان سیبی است
که از درخت
بر سرت افتاد ...

#نادر پناه زاده
با درختها گفتگو میکنم
و گاهی هم
با گوزنهای معترض
که در پارک نزدیک خانه ام زندانی اند ،
هیچکدام
با شعرهای من آشنا نیستند ،
یا روزنامه نمی خوانند
یا
من شاعر قابل اعتنایی نیستم .

کافیست
باید از مسیر بخار نفس گوزنها
و
نگاه درختان
از دنیا بروم .

#نادر پناه زاده
آئینه ها
درجوانی
به تو لبخند می دهند ،

در چهل سالگی
موهای جو گندمی ،
و
وقتی پیر شوی
چشمانی حسرت بار .

جز این آیینه ها
حتی قادر نیستند
وقتی
دلت شکست
اشکت را پاک کنند !
یا لبخندت را باز گردانند .

آئینه ها هیچ چیز را بخاطر نمی آورند ،
حتی
نبودنت را .

#نادر پناه زاده
#آئینه ها
...
دارم نگاهت میکنم ،
با معنی همنفسی
وقتی می بندی چشماتو ،
تاریک میشم از بی کسی

گریه نکن قشنگ من ،
زندگی بارونی میشه
وقتی که دلتنگ منی،
می میرم از دلواپسی

نگفته بودی عشق من
که رنگ آئینه شدی!
شبیه افسانه ی شب
نمی بینه تو رو کسی

منم که تنها می مونم
اگه نگاهم نکنی
اسیر هر زندون میشم،
پرنده ی هر قفسی

اگه دوسم داری بیا
ببین دارم جون میکنم
چکار کنم عزیز ترین
به داد این دل برسی .


#نادر پناه زاده
# اگه دوسم داری
@naderpanahzadeh
https://telegram.me/laklakha
دلتنگی یعنی ، من بی تو ام و تو خبر نداری !

تو چه می دانی
باران
ذرات خورشید و ماه است
که صدای تنهایی مرا شنیده و می بارد .
مردی نمانده است
که در مسیر نگاه تو گم نشده باشد
دیگر
به هیچ بهانه ای
از پشت بوته ی تمشک
به جنگل نگاه نکن
این روستای مه زده لا اقل یک چوپان نیاز دارد !
به بره های امسال رحم کن .

#نادر _پناه_ زاده

https://telegram.me/laklakha
ترانه های قدیمی سیاه و سفیدند
همانند آلبوم عکسهایمان که واقعیت داشته اند
مثل عطر تو
که تا ابد در خاطر بندرها خواهد ماند .

# نادر_ پناه _زاده
https://telegram.me/laklakha
حالا که ماه شدی
بگذار از روی صورت چشمه
ببوسمت .

#نادر_پناه _زاده
https://telegram.me/laklakha
برو سفر
شمالی جنوبی
برو ...
بگذار پرندگان از وسط خیالت عبور کنند
بگذار دریا به دلت بزند
من و تو که از اینهمه دل به دریا زدن خیری ندیدیم.

#نادر_پناه_زادهhttps://telegram.me/laklakha
سالهاست عمر جهان تمام شده ...
ما مثل شب مرده ایم
تا
درونمان درخشش کوچکی مثل ستاره شعر بخواند ...

نادر پناه زادهtelegram.me/laklakha
واسه من هدیه ی نوروز
یه بهار خسته اومد
برف وا مونده ی تنها
با دل شکسته اومد

گل شمدونی زخمی
توی گلدون نمیشینه
گریه مهمونمه هرشب
کسی نیست تا که ببینه

علت تنهایی من
دل نا رفیق سرده
توی کوچه های کهنه
پی بچه گیش میگرده

پی اون پدر بزرگی
که نگاش مثل یه ابره
دست پهنش روی شونه
آیه های گرم صبره

دیگه حرفای قشنگم
رسیده به آخر انگار
ندارم شعری که با اون
برسم به باور انگار

اما تو امیدوارم
شاد و خندون بوده باشی
از دلت غصه و غم رو
سر سال زدوده باشی.
نادر پناه زاده
با آرزوی سلامتی تقدیم به استاد شجریان


ای شاهباز آواز
لحنت همیشه دمساز
چون عشق محرم راز
ققنوس نغمه پرداز

لبریز باده جامت
بادا شهیر نامت
ای سرو این گلستان
سبز بلند قامت

ای خنده ات بهاران
حست شکوه باران
شرقی تر از صدایت
نشنیده گوش ایران


زیباست آن صدایت
جان و دلم فدایت
ذکر فرشتگان است
در عرش ربنایت ...


نادر پنا ه زاده
آوازه خوان
باد آسمان را برد
ستاره ها جایی برای چشمک زدن ندارند

آوازه خوان چمدانش را به خاک سپرد
دکمه کتش را بست
سینه اش را صاف کرد
و

 

مرد

 


نادر پناه زاده
ابدیت را
از که آموختی
و اینکه
کی تصمیم گرفتی
فرشته باشی ؟

#نادر _پناه_ زاده
آدم نمی شوم !
شاعر
می مانم ...

نادر پناه زاده
سایه ها
اما زیبایند
بگذریم که دیوار
کار خودش را می کند .

نادر پناه زاده
دخترانم را با چشمانی باز
به خاک سپردم ،
تا شکوفه های گیلاس
اینگونه عاشقانه نگاهت کنند ،

که زیبایی رنجی شگفت انگیز است ،
و
تو این را هر گز نخواهی فهمید .


نادر پناه زاده
در من صدایی پنهان است ،
شاعری زنجیری
که از چشمانش رو به ابدیت شعر می بارد ...

نادر _ پناه _ زاده
به مناسبت نیمه شعبان

مشتاق دیدار

ای یار و دلدار ، مشتاق دیدار ...
ماه شب تار ، مشتاق دیدار ...

انوار مهرت ، عالم گرفته 
خورشید رفتار  ، مشتاق دیدار ...

بر شانه ی تو دین(جان) تکیه کرده 
قامت سپیدار ، مشتاق دیدار ...

ای وارث عشق ، محبوب دلها 
دل را خریدار ، مشتاق دیدار ...

دستت شفای دل خستگان است 
هستم گرفتار  ، مشتاق دیدار...

پیراهنت را ،  بر چشم بردند 
یعقوبِ بسیار ،  مشتاق دیدار...

یوسف شمایل ، از چاه حایل 
گردی پدیدار  ، مشتاق دیدار ...

تا آخر عمر  در انتظارم ، 
با چشم بیدار ، مشتاق دیدار ...

تو پادشاه ، کل جهانی 
سید و سالار  ، مشتاق دیدار ...

با اشک گردد ذکر ظهورت 
هر صبح تکرار ، مشتاق دیدار ...

با نام خوبت ، عطر وجودت 
کامم گهر بار ، مشتاق دیدار ...

نامت کلید ، در های  بسته 
ای رمز اسرار ، مشتاق دیدار ...

در راه عشقت ، سر را ببازم  
هردم به اصرار، مشتاق دیدار  ...

دنیا غریب است ، تو آشنایی
مشتاق دیدار ، مشتاق دیدار ...

چون توبیایی ، روشن شود دل
ای نور الانوار ، مشتاق دیدار ...

برسینه دارم  دست ارادت 
برگرد اینبار ، مشتاق دیدار ...

دجال تکفیر ، مغلوب قهرت 
تیغ تو در کار ، مشتاق دیدار

شام و یمن را خونخانه کردند 
یاران سر دار ، مشتاق دیدار ...

تیغ علی را  بهر عدالت 
برخیز، بردار ، مشتاق دیدار ...

...

نادر پناه زاده
پرنده سالهاست مرده ،

اماهنوز
صدای آوازش
از قفس می آید !

مثل آخرین ناله ی درخت
قبل از افتادن
به عرض رودخانه ،
که در خاطر
تبر مانده است !

یا
مثل من
که غمگین بودن شادم می کند ،

تا از گذشته به آینده پناه برم
شاید
حالم بهتر شود .

 

#نادر _ پناه_ زاده

یالهای سیمین در باد !


...

گوسفندان که روی خط غروب راه می روند 

شعری جمعی می خوانند :

دویاره آفتاب طلوع  خواهد کرد 

و چاقترین ِ ما امشب به بهشت خواهد رفت !

...

بزها رو تپه های سترون 

شعری دسته جمعی می خوانند :

دیگر روزنامه ها طعم قدیمی خود را ندارند .

کاش امروز باد برایمان کاغذ مچاله های سطل آشغال های اتاق روزنامه نگاران معترض را بیاورد !

بزغاله ها همچنان  کیهان بچه ها می خورند ! 

...

گاوها در این هوای سرد بیرون نمی آیند 

آنها در طویه تمرین آواز می کنند 

فردا که بهار بیاید 

کنسرت "علف سبز را بفهم " دارند !

...

خرها دیگر خر نیستند ، آنها نه بار می برند و نه  دیگر حرف می زنند !

...

اسبها 

در گریزند 

آنسو تر از گرد و غبار ِ  سم هایشان 

اسبها همین روزهاست که بال در بیاورند ...

اسبها چند وقتی است فهمیده اند 

که این جهان 

توان درک ِ  یالهای سیمین  در باد را ندارد !!!



دوستت دارم .

دروغها دو دسته اند ! 

دروغهای زشت .

 دروغهای زیبا !

 شاید عشق

 دروغهای زشت را به دروغهای زیبا بدل می کند.

.

.

... و گاهی

 دوستت دارم قشنگ ترین دروغ جهان است .



به آسمان نگاه کن .


...

ساعت دیواری  دروغ می گفت .

تقویم  دروغ می گفت .

عکسهای  دروغ می گفتند ...

.

خیالی بود .

بوی دستهای بی بی 

رنگ حنایی موهای مش نه نه 

اسماعیل 

خانم درخت گلابی !

نه نه جیران 

صداقتِ رقص ماهی ها

با صدای فلوت .

 


تنها سفینه ای

از چوب سرخ روسی 

واقعیت داشت 

که من خلبانش بودم .


تابوتی غمگین درکوچه ای بن بست 

با  سرنشین هایی غافلتر از من ! 


تمام سفرهایمان 

راست بود

قبل و بعد از تشییع جنازه ها . 

...


تقدیم به زادگاهم ( بن بست مسجد محله ی حاج حسینعلی ِ اردبیل )

زمستانی در جنگ

زمستانی در جنگ 
...
می روم از خواب بیدار شوم 
دیشب.

زورو اسبش را در رویاهای من گم کرده است .

در 9 سالگی
رئیس سرخپوستهایی بودم 
که از سرزمینشان به بهشت رانده شدند. 

زبان ژاپنی را از چرخ خیاطی پدرم آموختم.

سیزده ساله بودم که سوار بر قطاری سیاه و سفید 
به فراموشی اعزام شدم .

کودکی چوبی بودم 
با چشمانی از پونس
و قلبی بیرونِ لباسش !


سند بادی غمگین
در دام شیطان سفیدی 
به نام برف .

جنوبِ گرم
زمستان را نمی شناخت .

با سرما در جنگ بودم من .
پارتیزانی تنها
همرزمِ
پارویی شکسته
فرغونی پنچر 
و سه پیت نفتِ سوراخ . 

جانبازم ؟! 
نه 
شهیدم من 
که هرچه زخمِ تاول ِ دستم را بیشتر می بندم 
سرختر از قبل 
کلمه می شود 
و شعرهایم را به دلهره می اندازد .

جنگ در من تمام نمی شود 
از یادم نمی روم 
چرا ؟
...
www.laklakha.blogfa.com
نادر پناه زاده

ترانه ای تقدیم به دوستان مشهدی

جونُم

...

چشمت سیاه جونُم

رویت چو ماه  جونُم

دستت به دست دلدار

بوسهَ ت  براه  جونُم

 

گشتُم تباه جونُوم

می خوام پناه جونُوم

مو رِ نرون زِ کوچه ت

دارُم گناه جونُم

 

آهُم به آه جونُم

بختُم سیاه جونُم

کوره تِمومِ دنیا

با اون نگاه جونُم

 

شب بی پگاه جونُم

خوابیده راه جونُم

گم گشته سمت منزل

سرباز و شاه جونُوم

 

می میریه  ماه جونُم

 خونش تباه جونُوم

خوابیده بخت خورشید 

روزُم سیاه  جونُم                                                                                                                                                   

چشمت سیاه

                 جونُوم

رویت چو ماه ه ه

                  جونُم

دستت به دست دلدار

بوسه ات براه ه ه

                      جوونُم  . 


   

خطابه


...
شعر می گوید : 
نفرین بر سکوت 
بی هیچ زحمتی 
اینهمه طرفدار دارد ! 

شجاعت می گوید :
نفرین بر ترس 
تا اتفاقی می افتد 
اول او می آید !

عشق میگوید :
نفرین بر "من "
تا زاده می شود 
تو می روی !

زمین اما سخنی نمی گوید 
سر به زیر و خسته 
رد پاها را می شمارد 
پادشاهان و گدایان برابرند !



" آئینه "


. . .

آویزانم 
مثل سیبی که جاذبه ی زمین یادش رفته باشد !
معلق در نگاهت . 
.
.
.

کجاست ؟ 

تا معلوم کند کی از چشمت خواهم افتاد . 



یلدایی

یلدایی 
...
نازنین 
بیا آلبوم عکسهایمان را ورق بزنیم .

لبخندها ی دسته جمعی مال تو 
اخمهای تکی مال من .

کودکی ها مال تو 
خستگی ها مال من .

عروسی ها مال تو 
شبهای مه آلودِ دورِ آتش مال من .

صدای رنگی سازدهنی احمدرضا 
مال تو .
صدای سیاه و سفید فرهاد 
مال من .

چترها و باران ها مال تو 
برفها و ماندن ها مال من .

مادرهای موسفید مال تو 
پدرهای متوفی مال من .

بیا صورتهایمان را ورق بزنیم 
من مال تو 
تو تقدیم به همه ی بهارهای قدیمی ... 
...

تولدت مبارک پری مهربانم .

سرد است ...

تقدیم به تنهایی پرهیاهوی "فرهاد جعفری "

...

باز امشب

روی شانه ی باران 

نشسته ای ؟

.

می خواهی تا اعماق قلبم بروی 

برای 

بوئیدن عطر گلاویز شده با چهارشنبه ساعت پنج عصرهای من ؟!

.

.

.

نه 

من به آن پارک نمی آیم  

که ببینم  

صندلی ها ی سیمانی کور شده اند !

و چتر ولگردی پشت به من سیگار میکشد .

.

.

برگرد به رویاهایم 

برگرد به وهم زنده ای که قرص می خورد تا تو نباشی !

برگرد به احتیاج ِ مبرم ِگلابی به خنده هایت .

.

.

سالهاست می خواهم 

روی دیوار 

آئینه ای میخ کنم 

دیوار عقب می کشد 

میخ گم می شود

آئینه خوابش می برد 

من 

فراموش می شوم !


چند شعر ...

1

هستم !
...
صبحانه ات را بخور 
بعد
دسر پرتقالی ات را
مرا از چوب لباسی بردار 
مرا ببر در بازار بفروش 
یا با یک طوطی ِدست دوم عوض کن 
حتی میتوانی 
به جای من یک زود پز بخری 
برای پختن رویاهایت .

اگر نباشم 
از شر لک لک هایی که هرصبح از یخچال 
به مقصد شانه هایم پرواز می کنند راحت خواهی شد . 

اگر من نباشم 
دیگر صدای گریه ی هیچ جورابی شنیده نخواهد شد .

اگر نیاشم 
در این جهان ِ کوچکِ تنها 
فقط رد پایی کم خواهد شد .
پس
گنجشکها می توانند برای آب خوردن 
به رد پای دیگری مراجعه کنند .
.
فقط
یادم باشد 
زود به فروش برسم .
.
.
.
صبحانه ات را بخور 
دسر شیر عسلت را 
نقش فرشها را خاموش کن 
نگران نباش 
من بچه را از روی گاز بر می دارم !
امروز 
نوبت ِ صندلی ششم میز ناهار خوریست 
که با من برقصد 
مرا ببوسد 
دست به صورتم بکشد 
و 
بگوید 
ریشت سفید شده است 
شاعر .

یادم باشد 
از او بیاموزم 
که چگونه می شود 
انسانها را 
بی بهانه در آغوش گرفت .
.
.
.
یادم باشد 
وقتی نیستم 
یاد بگیرم که نباشم 
حتی روی چوب لباسی 
به عنوان ِ شاعری که می شود او را پوشید 
و به میهمانی شب رفت .
...
.
.
.
2
زمستان
...
یکبار در کودکی دلت را شکستم .
بهتر است مرا به خاطر نیاوری .
من همان زمستانی هستم 
که پوتین تازه ی تو را 
خیس کردم 
و بخاری نفتی
در حالیکه از دست من عصبانی بود 
آن را سوزاند .

و تو 
با من قهر کردی 
چون محتاج بخاری بودی !
.
.
.
و من برایت درنا فرستادم 
نگاه نکردی 
برف 
اشکت را می شکست 
سرت پائین بود 
با 
دمپایی های خجالتی ات 
درراه مدرسه 
حرف می زدی !
...
.
.
.
3
آه 
.
.
.

آه را 
من سرودم 
تا
کوتاهترین شعر عاشقانه ی جهان باشد .
...
.
.
.

شب است .
...
موهایت در یک دستش 
رود گل آلود 
در دست دیگرش 
مرگ.
.
.
.
مگر بوسه هایِ پر از کبوتر 
گرمت نکرده بود 
که در این زمستان ِ لال 
سنگها را به اشک مبتلا کردی ؟
رودخانه با تو حرفی نداشت 
گناهی نداشت پل 
عبورت میداد تا شبیه شالیزار شوی
...
غواصان پیدایت نخواهند کرد .
حالا
چگونه ترا بخورند 
ماهیانی که تا دیروز برایشان غذا می بردی ؟
...


چرا حیرانم ؟


...
دنیا در تو بزرگ است 
با چشمه ای کوچک 
و
درخت آلوچه ای شاد .
...
چرا حیرانم 
من باید مال تو باشم 
تا 
بارانِ ریزت را 
هوای مه آلودِ مستت را 
بسرایم 
چرا من باید 
ارتباط مرتعش بین تو و ابدیت باشم ؟ 
با رویایی نمناک 
با 
مادری که دستهایش گلیم است و 
چشمانش فروردین ِ همه ی تقویمهای جهان .
...
دلتنگم حیرانم 
برایم تکه ای ابر بفرست اشکهایم را پاک کنم .
...

آی زندگی ...


می خواهم بخندم

آئینه دوست ندارد !

کتم دو روز است عینکم را پس نمی دهد!

یکنفر باید بداند

چرا

هر صبح اینهمه گنجشکِ شکسته زیر پای من است ؟

...

من به اعتراف کلاغها ایمان دارم

کسی دیگر زندگی را 

از نگاه درختان

تا

نامه های کودکان روستایی به قناری ها

دزدیده است .



برگرد


...

زیر ناخن هایم قار قار می کنند کلاغها ،

تا در انتهای چشمانم 

لانه دارند پرنده های سخنگو !

.

.

.

نامه هایم به مقصد نرسیده اند 

نامه ای هم برایم نیامده است 

شاید 

        پستچی عاشق شده باشد ! 



آخرین یادداشت !

...

شنبه

...

عزیزم صبح زود بیدارم کن 

کار دارم 

می خواهم ساعت هفت و سی دقیقه بمیرم.

.

.

.

.

.

.

به وقت دنیا !

...

فرض کنیم  الان 

از داخل فنجان قهوه ام یک گله اسب بیرون بتازند .

فرض کنیم که یخچالمان سیگار را ترک کرده باشد .

فرض کنیم که تو به موهایت برگشته باشی .

یا من در آسمان بوته ی تمشکی وارونه کاشته باشم .

 فرقی نمی کند 

کار از کار گذشته است 

 دیگر گلدانها گربه ها را وادار به خودکشی کرده اند.

 ومن دلفینِ جاسوئیچیم را دور انگشتم چرخانده ام ،

سونامی در راه است  .

امکان ندارد از داخل  کره ی شیشه ای بیرون بیایی 

و به آرزوهایت برسی ! 

به مناسبت سالگرد سلمان هراتی

سلام سلمان

امروز نهم آبانماه است ، نهم آبانماهی که می شود  اول دیماه هم صدایش کرد . من با دستهایی  پر از شعرهایم و  چشمانی پراز  دستهایم برای اولین بار به دیدار یکی از دوست داشتنی ترین آدمهای زنده ی زیبا می روم . با این یقین که ، سلمان هراتی در هیچ نهم آبانماهی نمرده است ، بیشتر آدمهایی که از او حرف می زنند در این اول دیماه زودرس مرده اند .

مستند ساز شاعر بودن هم  مقوله ایست ، و مقوله تر اینکه حتی شاعران بنام  هم آقای فیلمبرداریا اون خبرنگاره ! صدایت     می کنند ، البته اشکالی ندارد ، مگر ما در میهن مان چند نفر مستندساز داریم که یکی از آنها من باشم و ادعا کنم که چون شاعرم و شغلم کارگردانی است ، مستند ساز پرتره ی شعرا هستم ! که بگویند فلانی را می شناسی ؟ مستند پرتره شاعران فارسی زبان را که با جیب خودش دارد کار می کند !!! و من آن فلانی باشم و دیگران بشناسندم .

داشتم می گفتم :

سلام سلمان . دروغ چرا خوب نیستم . به یاد روزهای اول رفاقتمان می افتم که همه ی شعرهایت را حفظ بودم و با رویای های مشترکمان می گریستم ، یا لبخند تلخت را تماشا می کردم ، البته که ترا دیده ام ، البته که با تو بوده ام . تو هم مرا دیده ای ، من یکی از همان کودکانی بودم که با دیدنش شعر مثل باران اندوه روی گونه ات جاری می شد ، و کلماتت روی  سفیدی آینده اش پلکانی  می کشید از زمین تا  شانه های آسمانی سبز . من یکی از همان کودکانی بودم که مقابل چشمانت شبها با ماه گل گاوزبان می چید ...

سلمان عزیزم ؛ چقدر پیر شده ای ، پیرتر از پدر و مادرت ، پیرتر از مسلم و محمد و خواهرانت ، پیرتر از همه ، حتی من !  راستی نمی دانی چرا رسول ما را ندید و رابعه از مقابل دستهای پر از شعر من گریخت ؟   شب رسیدن به مقابل خانه ات ، چند نفر داشتند با رنگ آبی روی دیوارهای عبوس لبخند می کشییدند ، تا تو غصه نخوری و برایشان مثل همیشه سلمان باشی .

بعد از تو مادرت همچنان کودکان خاکستری به دنیا آورد ، بعد تو همچنان غلامعلی از درخت به زیر افتاد و مرد ، بعد از تو هیچکس حرفهایت را گوش نکرد و تو مثل من و خودت تنها تر شدی . یک زنده ی تنها ، سلمان .

الان اینجا خیلی شلوغ است ، دارند صندلی پلاستیکی می چینند تا  عده ای بیایند و عده ای دیگر را ببینند ، من می روم تو مراقب مادرت باش چون بعد از آخرین نیامدنت قامتش دوتا شد ،او الان به حالت رکوع راه می رود ، اگر خواهرهایت نباشند چه کسی اشکهای مادرت  را پاک می کند  .

سلام سلمان ، بچه هایی که تو برایشان گنجشکک اشی مشی خواندی ، گوشهایشان را گم کرده اند ، از غصه تا صبح نخواهم خوابید تا دوباره صدای تو را از ساحل سوزان شب و ستاره های غرق شده در دریا بشنوم  .

...

  9آبانماه 1392 - نادر پناه زاده

آمدنم

...


شب شکست

و

قطره قطره سوخت روی گونه ی زمین !

...

 از کنار من گذشت 

ماه با  بارانیِ خاکستری 

و سیگاری خاموش.

...

خوابند  چشمه های سرد

خوابند درختان ِ جنگل آبی.

می خوانند

   سایه های لاغر ولگرد.

...

مادرم

آفتاب را درتنور پنهان کرده است

با چند ستاره ی معصوم .

...

صبح زود قرار است

همه با بادبادکی کاغذی

به آسمان برویم .




لذت درد دارد ...


 کسی حاضر نیست زخم شعر را ببوسد....

همه دوست دارند کولی ها هرشب سوزناکتر بخوانند ...

 درد لذت دارد ...

...


دایره گچی قفقازی (برتولت برشت)


کنار تنور کوچک

روی گلیم قرمز نمناک نشسته

بیوه زنی

که نان نمی پزد !


آن سوی پرچین 

مردِ تنها

نشسته خسته تر از همیشه

که ترب نمی چیند !

...

گاوها و سگها از سیاهی جنگل ظاهر می شوند

زیر نور تنها چراغ برق روستا .

 پدر ها و مادر ها برای دوشیدن شیر به طویله می روند

کبوترها  ، بالای پشت بام  بقبقو می کنند

صدای  پچ پچه ها و بوسه هایی که شنیده نمی شود !



شروعی بر اساس یک روز بارا نی ...


روز دلگیر قشنگیست ! مخصوصا اینکه از ماسوله آمده باشی و قرار نباشد مثل بچه های رنگ و رو پریده به مدرسه بروی .

روز دلگیرِدیگرِ قشنگیست ! فقط به این دلیل که گنجشکها فعلا دانه دارند و تیر وکمانها کم شده

اند ولامپ کثیف قهوه خانه ی بالای کوه مه زده هنوز هر شب روشن می شود ، تا خود صبح .


نباید بگذارم این روز  دیگرِ دلگیرِ قشنگم آسیب ببیند ، شاید بهتر باشد اصلا از خانه خارج نشوم

و تلوزیون را همینطور خاموش نگه دارم ، شاید حتی لازم باشد چند روز روزنامه هم نخرم .


اصلا چرا باید به دنبال آن گربه ی بی حیایی بگردم  که مرغ عشقم را تا مرز سکته برد و روی

آوازش خط قرمزی کشید و دل ماهی های حوض را آب کرد ، البته که گربه تغاس بی حیایی

اش را قبلا داده است ! تیپا خور کوچه و خیابان و چشم به دست مرد و نامرد .


اصلا این فکر غلط انتقام  از کجا آمد . چه اشکالی دارد اگر اتفاقاَ تمام عمر  زیر پا مانده باشم !

اینهم یک جور ایثار است ، نوعی از خود گذشتگی اجباری برای اینکه فقط به خودت اثبات شود

که ؛ چه هنرمند بزرگی هستی ! گویا آفریده شده ای که فقط تحمل کنی ، آفریده شده ای که

بنویسی و نوشته هایت را با  انگشتهای زخمی وجوهریت پاره کنی ، ...


  واقعا چه اشکالی دارد که در یک زندان انفرادی شلوغ  باشی ! که هم به خیابان راه دارد و هم

به دفتر نسیه های سوپر مارکت مجید و هم به بانکهایی که باید دارایی ات  را بینشان تقسیم کنی ...

روز دلگیر قشنگی است و من بدون دخالت خودم انبوه نوشته هایم را بر می دارم و به خانه ی

اجدادیم در گردنه ی حیران بر می گردم ...


آنجا پر از کندوهای عسل و ناستالوژیست و چشمه

هایش کابوس کویر را هنوز ندیده اند .

شاید امسال پاییزش بلند تر از سالهای پیش باشد

به قیمت زمستانی خاکستری تر از همیشه ..

 

ترانه های سکوت ...




به شهری نگاه میکنم که در انتهای شب انگشت در گلو کرده تا مردمش را بالا بیاورد ...



تولد


عشق عمیقی در من است

گاهی که گوشه ی پنجره را باز می کنم شعر می شود

به کوچه  می ریزد

آسمان چروک خورده است !


نی لبک


...

: دلتنگت هستم کافی نیست ،

یا 

لبخندی مناسبِ یک عکس خانوادگی .

نه 

هرگز نمی توانی 

آن سطل چوبی

و خیزران

 و چاه کوچک خانه ی ساحلی را به من برگردانی .

.

حتی مطمعنم که نمی توانی 

نی لبک

شرجی 

شب 

بوی ماهی تازه

قایق چوبی فرسوده

برکت

و 

عشق پنهان در غفلت 

را دوباره کنار هم جمع کنی ! 

...

من هر ثانیه از تو انتظار محبت دارم .

...

متاسفم که پیر شده ای 

 تنهای فرطوط .

...

هنوز عصیان 

و

گریستنم را دوست داری ؟

ای

خدایِ

به ناچار مهربان ؛!


نقد"شنیدن درخت" در خبر آنلاین

منبع خبر

شاعری که اشتغال به شعر ندارد / نقد مجموعه شعر «شنیدن درخت» در خبرآنلاین

شاعری که اشتغال به شعر ندارد / نقد مجموعه شعر «شنیدن درخت» در خبرآنلاین
سیدعبدالجواد موسوی: توجه رسانه بیشتر به مشهورات است و درست به همین دلیل خیلی از اتفاق هایی را که باید ببیند نمی بیند. «شنیدن درخت» یکی از این اتفاق های خوب و قابل توجه است که متاسفانه از چشم رسانه ها دور ماند. درباره این مجموعه با آرش شفاعی؛ دوست شاعر و منتقدم و سید محمد بهشتی که شعر و قصه می نویسد و در حوزه سینما نیز فعال است، سخن گفتیم. مولف کتاب هم لطف کرد و از خودش دفاع نکرد. اگر حوصله کنید و این گفت وگو را بخوانید و در نمونه های شعر نادر پناه زاده با دقت یک مخاطب جدی ادبیات تامل کنید، به احتمال زیاد گفته های مرا تصدیق خواهید کرد.
در حال حاضر به سختی می شود در میان مجموعه شعرهای منتشر شده، یک مجموعه قابل قبول پیدا کرد و هنوز هم این معضل همیشگی، ما را آزار می دهد که چرا در حوزه نقد شعر تا این حد دسته بندی وجود دارد و منتقدان فقط به نام ها و کتاب هایی خاص توجه دارند. مجموعه شعر نادر پناه زاده در این قحط سال شعر خوب، کتابی است که دوستان شاعر و منتقدی که آن را خوانده اند معتقدند مجموعه قابل تاملی است اما متاسفانه چندان دیده نشده و حق آن ادا نشده. این کتاب در مقایسه با بسیاری از مجموعه شعرهایی که از طریق پروپاگاندا مشهور می شوند، قوی تر است. حالا نمی دانم شما چقدر با این حرف موافقید.
آرش شفاعی: نگاهی به بازار نقد شعر در رسانه ها نشان می دهد که اولویت در نقد شعر با فرم است، یعنی در خوشبینانه ترین حالت مجموعه هایی دیده می شوند که به لحاظ زبانی اتفاق تازه ای در آنها افتاده باشد. اما واقعیت این است که بسیاری از آثاری که در مطبوعات بر اساس فرم و زبانشان مورد توجه قرار می گیرند، در واقع از روی دست هم نوشته شده اند و به نوعی تکرار همدیگرند. بنابراین ما با انبوه شاعرانی مواجهیم که شعر، آنها را به دنبال خود می کشد نه اینکه شاعر، شعر را به دنبال خود بکشد. علتش هم این است که اهمیت محتوا و اینکه اساسا شاعر حرفی برای گفتن داشته باشد، از بین رفته. الان قواعدی برای بازی های زبانی پیدا شده که پیروان این قواعد چون به گفتمان غالب نقد نزدیک اند، خواه ناخواه کارشان دیده می شود. تفاوت مجموعه آقای پناه زاده این است که در این کتاب ما با شاعری مواجهیم که حرف هایی برای گفتن دارد، جهان بینی ای دارد که بر اساس آن شعر می گوید. حالا می توان درباره درستی یا نادرستی این جهان بینی هم حرف زد و این نکته را بررسی کرد که این جهان بینی تا چه حد در فرم پیاده شده. اما در مرحله اول همان طور که گفتم اهمیت این کتاب در این است که شاعرش حرفی برای گفتن دارد و از این جهت جمع شدن ما در اینجا برای نقد این کتاب اتفاق خجسته ای است.
با این حرف موافق نیستم که الان مجموعه هایی که مورد توجه قرار می گیرند، به لحاظ زبانی متفاوتند. مثلا مجموعه «ضد» آقای فاضل نظری به دلیل ویژگی های زبانی مورد توجه قرار گرفته؟ حرف من این است که انگار هنوز هم بر اساس توافقات نانوشته ای در مطبوعات ما بعضی کتاب ها و نام ها مورد توجه قرار می گیرند. نادر پناه زاده کسی است که شعرهایش زودتر از بسیاری از هم نسلانش در مطبوعات منتشر شد. سال ۶۹ یا ۷۰ بود که شعر آوازه خوان کوچک را در خراسان فرهنگی منتشر کرد و اتفاقا شمس لنگرودی هم از این شعر خوشش آمده بود. شاید اگر پناه زاده به حضور در مطبوعات ادامه می داد، الان جایگاه دیگری داشت.
شفاعی: من عرض کردم که در خوشبینانه ترین حالت مجموعه هایی دیده می شوند که به لحاظ زبانی متفاوتند اما نگاه بدبینانه ای هم هست که اتفاقا پررنگ است و می توان به آن پرداخت و آن اینکه…
بدبینانه یا واقع بینانه؟
شفاعی: نمی دانم. من در موقعیت قضاوت درباره تمام این آثار نیستم ولی آن کارهایی که مطرح می شوند، کارهایی هستند که اکثرا اگر هم در آنها اتفاقی افتاده باشد از منظر فرم قابل بررسی است نه از نظر مضمون. برعکس، در کتاب پناه زاده اگر نقطه ضفعی باشد در فرم شعرهاست. نقطه قوت این مجموعه بیشتر از آنکه زبان باشد، تخیل است. اما این مجموعه به نوعی دچار دوپارگی است؛ از این لحاظ که بعضی از شعرها بلندند و با توجه به موضوع و تاریخشان می توان فهمید حاصل نخستین سال های شاعری پناه زاده اند، و بعضی شعرها کوتاه و موجزند. شاعر در شعرهای بلند تلاش کرده از ریتم و وزن استفاده کند و از این طریق به مصرع های شعرش ضرباهنگ بدهد اما موفق نشده، ضمن اینکه این شعرها به شدت دچار اطنابند و به راحتی با یک نگاه ویرایشی می توانستند کوتاه شوند. اتفاقا این شعرها پتانسیل مبدل شدن به یک شعر خوب را داشته اند اما از اطناب زبانی ضربه دیده اند. پناه زاده وقتی به سمت ایجاز و خلاصه گویی می رود، هم حرف ها و جهان بینی اش پررنگ تر و دیدنی تر می شود و هم شعرش از نظر فرمی قوام بیشتری پیدا می کند. به نظر من بعضی از شعرهای کوتاه این مجموعه خیلی خوبند و بقیه شان خوبند اما درباره شعرهای بلند می شود بحث کرد و نقاط ضعفشان را بررسی کرد.

آرش شفاعی معتقد است که مجموعه «شنیدن درخت» از اطناب زبانی لطمه خورده است
بهشتی: انتشار هر کتابی یک اتفاق است. دلبستگی شخصی من به تاریخ مرا به این نتیجه رسانده که برای تحلیل یک اتفاق هرچه بیشتر از آن فاصله بگیریم دید بهتری خواهیم داشت. نسل های بعدی بهتر می توانند تکلیف ماندنی بودن یا نبودن یک شاعر را مشخص کنند. نمی توان برای تعیین خوب و بد یک مجموعه شعر، مطبوعات را ملاک و معیار قرار داد. مطبوعات ما از نیم قرن پیش به این طرف فراورده های ادبی را نقد و بررسی می کنند. بعضی از این فراورده ها را می بینند و بعضی را نمی بینند. ممکن است شاعری در دوره خودش در مطبوعات دیده نشود اما بعدها مورد توجه قرار بگیرد و برعکس اسم و شعر بعضی شاعران هر روز میهمان صفحات مطبوعات است اما با گذشت زمان اثری از آنها باقی نمی ماند و فراموش می شوند. این یک امر ناگزیر است. نمی خواهم عزیزان مطبوعاتی خدای ناکرده رنجیده خاطر شوند اما واقعیت این است که با توجه به تیراژ کتاب های شعر و مجالی که منتقدان در مطبوعات در اختیار دارند، نقد و نگاه مطبوعاتی به شعر، شاید نارسا و ناکام نباشد اما قطعا کافی نیست. بنابراین ما حتی در این جمع نمی توانیم هر آنچه را که باید درباره مجموعه شعر نادر پناه زاده بگوییم. نکته ای که می خواهم مطرح کنم این است که یک شاعر کلاسیک سرا به اقتضای وزن و محدودیت هایی که به بار می آورد ممکن است دچار تقلید شود اما یک شاعر آزاد، اگر حرفی برای گفتن داشته باشد دچار تقلید و تکرار نمی شود چون محدودیت وزن ندارد. اما اگر حرفی برای گفتن نداشته باشد دچار تصنع می شود. شعر آزاد در عین حال که از محدودیت وزن رهاست، ممکن است به عارضه های دیگری مبتلا شود که یکی از آنها تصنع است و این چیزی نیست که از دید مخاطب پنهان بماند. من از لحظه ای که شعر پناه زاده را دیدم و خواندم به این نتیجه رسیدم که او پیش از آنکه آدمی باشد که شعر شغل اوست، آدمی است که شاعر است و دغدغه اش این نیست که در هر شرایطی بنویسد ولو به قیمت فاصله گرفتن از شعر و تولید نثر شاعرانه. ما الان انبوه شاعرانی را داریم که در واقع نثر خوب می نویسند و برای این کار انبوه بی شماری از کلمات را در انبان ذهن خود ذخیره می کنند تا وقت نوشتن خرج شان کنند. اما پناه زاده نمی خواهد به هر قیمتی بنویسد. ما در این مجموعه شاعری را می بینیم که وجه شاعرانه وجودش را در رویارویی با پدیده های اطرافش از ساده تا پیچیده، روایت می کند. این یک ارزش است؛ و در زمانه ما این رویکرد بسیار نادر است که کسی با نگاه شاعرانه شعر بگوید نه اینکه بنشیند و شعر بگوید. می دانید که الان شعر سفارشی به شدت باب شده و البته این چیز بدی نیست و در همه جای دنیا رواج دارد. اما فرق هست بین شعر سفارشی و شعری که از دورن شاعر نشأت می گیرد. من شاید بتوانم آن نقصان هایی را که آقای شفاعی به آنها اشاره کرد به این ویژگی ببخشم. به قول معروف فلانی اگر سواد ندارد به جایش صفا دارد. حالا شاید این مثال درست نباشد اما فکر می کنم این ساده بودن، جاری بودن، ساری بودن و عدم تفکیک بین تصویر و تحلیل نکات ارزشمندی است. من خوشحالم که نادر پناه زاده دغدغه فرم و زبان و تصویر نداشته است. بسیاری از شاعران آزاد گرفتار تصویرند اما پناه زاده شاعر تصویر نیست، شاعر شعر است. اول تصاویر را نمی سازد که بعد بخواهد آنها را در یک شعر به هم وصل کند. او شعرش را زنجیروار و پیوسته می گوید؛ حالا ممکن است شعرش پنج سطر باشد و ممکن است پنج صفحه باشد. این حس اوست که حجم شعرش را تعیین می کند. با این حال آقای پناه زاده برای مجموعه های بعدی اش باید این نکته را در نظر داشته باشد که در جامعه ادبی کسانی به اسم ویراستار حضور دارند که می دانند یک شعر کجا باید تمام شود و چه فرازهایی از آن باید حذف شود. دوستان پناه زاده اکثرا اهل ادب اند و شاید اگر او ویرایش کتابش را به یکی از آنها می سپرد از آن اطنابی که آقای شفاعی به آن اشاره کرد، اثری در این مجموعه دیده نمی شد. آقای شفاعی به درستی به این نکته اشاره کرد که ریتم بعضی از شعرهای این مجموعه اشکال دارد و بعضی از آنها حتی دچار شکست وزنی اند. این اشکال در مواردی به چینش شعر برمی گردد و اگر آن سطری را که دچار اشکال وزنی است در امتداد سطر قبل یا بعدی می گذاشتید مشکل حل می شد یا در پاره ای موارد با جابه جا کردن یکی دو کلمه ریتم مصرع درست می شد.
من بعضی از این نکات را پیش از انتشار کتاب به آقای پناه زاده گفته بودم و پیشنهادهایی به او داده بودم اما اساسا ایشان پیشنهادپذیر نیست. نمی دانم به شاعری که در شعرش به عواطف و احساسات اصالت می دهد، چقدر می توان توصیه کرد که شعرش را پیش از انتشار ویرایش کند. آقای ابتهاج در کتاب «پیر پرنیان اندیش» روایت کرده که به شهریار می گفته چرا بعضی از غزل هایت اینقدر طولانی اند و چه اصراری هست که در یک غزل از همه قوافی موجود استفاده کنی، می توانی بعضی از این ابیات را حذف کنی. اما شهریار در جواب می گفته من این ابیات را می گویم، بعدا هرکه بخواند می تواند هرکدام را که نخواست حذف کند. خب این کار را درباره شعر کلاسیک می توان انجام داد اما درباره شعر سپید که نمی شود. یعنی ممکن است بعد از پنجاه سال از یک شعر سپید طولانی، بخش هایی حذف شود و بخش هایی بماند؟
شفاعی:
بله ممکن است. در مجموعه شعر پناه زاده بعضی از سطرها مشکل تقطیع دارند. می دانید که تقطیع حتی در شعر سپید بسیار اهمیت دارد. یک جاهایی تقطیع شاعر به شکلی است که مانع خواندن شعر می شود. یا در مواردی بعضی از سطرها جنبه توضیحی دارند و به ایجاز شعر لطمه زده اند. اگر کسی که به شعر سپید مسلط است و زبان آن را می شناسد و از حال و هوا و روحیات شاعر مطلع است، وقت می گذاشت و شعرها را می خواند قطعا می توانست این نقایص را برطرف کند.
حالا که کتاب منتشر شده چه؟ می توانیم همان طور که شهریار می گفته با این شعرها مواجه شویم و هرکس هرجور دلش خواست این شعرها را ویرایش کند؟
شفاعی:
هر مخاطبی شعر را آن طور که می خواهد می خواند. ممکن است یک مخاطب فقط از یک بند فلان شعر طولانی پناه زاده لذت ببرد.
شهرام شکیبا: شعر کلاسیک واحد دارد. واحد در شعر کلاسیک بیت است و شما می توانید یک واحد را از آن حذف کنید اما شعر سپید ساختار دارد مگر اینکه قائل به این باشیم که شعر ایشان ساختار ندارد.
من با این حرف آقای شکیبا موافقم.
شفاعی: در یک شعر ممکن است شاعر حرفی بزند و بعد در سطرهای بعدی همان حرف را توضیح بدهد و چنین چیزی در روند خوانش اخلال ایجاد می کند.
و به نظر شما می توان این سطرهای توضیحی را حذف کرد.
بهشتی: آقای موسوی مشخصا شهریار را مثال زد. یادمان باشد که گزیده کردن شعر کلاسیک یک سنت دیرپا و قدیمی است. اما شاعر سپیدسرا از آنجا که یک پشتوانه مطبوعاتی دارد از حقوقی برخواردار است که شاعران کلاسیک ما این حقوق را نداشته اند و ندارند. مجموعه شعر شاعران امروز همان طور که یک مجموعه مقاله چاپ می شود، منتشر می شود و اگر هم گزیده شعر شاعران نوپرداز به چاپ می رسد، این طور نیست که بخشی از یک شعر را بیاورند و بخشی از آن را حذف کنند. یک شعر یا به طور کامل در آن گزیده هست یا اصلا نیست.
آقای شفیعی کدکنی در «شاعر آینه ها» در مواردی مثلا از یک غزل دوازده بیتی بیدل فقط چهار بیت آن را نقل کرده است اما با شعر سپید واقعا نمی توان چنین کاری کرد.
بهشتی: مقصود شما قبل از چاپ است یا بعد از آن؟
مقصودمان بعد از چاپ است. مثالش هم شعر شهریار که خودش گفته آیندگان از شعر من آنچه را می خواهند برمی دارند و مابقی را رها می کنند. راست هم گفته. خود من وقتی شهریار می خوانم از روی ابیاتی که به نظرم سست می آیند رد می شوم و هیچ تاملی بر آنها ندارم و اگر قرار باشد شعر را برای کسی بخوانم آن ابیات را حذف می کنم. اما درباره شعر سپید نمی توان چنین کاری کرد. اینکه در شعر کلاسیک امکان گزیده کردن ابیات وجود دارد شاید خطاهای شاعر را قابل اغماض جلوه دهد چون امکان حذف آن خطاها وجود دارد اما در شعر سپید چون این امکان فراهم نیست شاعر نمی تواند صرفا از حس و حال خودش پیروی کند و هر چه خواست بنویسد و با خودش بگوید مخاطب هرجای شعر را دوست نداشت می تواند آن را حذف کند.
بهشتی: در شعر سپید ویرایش شعر باید در زمان حیات شاعر و با نظارت خود او صورت بگیرد.
این با نکته ای که شما درباره سطربندی شعر گفتید فرق دارد. شاعری که براساس حس و حال شخصی اش شعر می گوید، ممکن است هر بار که شعرش را می نویسد طوری آن را سطربندی کند که لزوما مثل دفعه قبل نباشد، منتقد شعر یا مخاطب حرفه ای ادبیات هم حق دارد سطربندی شعرهای او را به سلیقه خودش تغییر بدهد اما حق ندارد سطرهایی از شعر را حذف کند. حتی اگر سطرهایی از شعر به قول آقای شفاعی توضیح واضحات باشد، یا کلمه ای در شعر باشد که با دستگاه زبانی و حال و هوای شعر به طور کلی همخوانی نداشته باشد. در چنین مواردی خود شاعر باید اظهار نظر کند…
شفاعی: آن هم قبل از انتشار شعرش!
که آقای پناه زاده اصلا به چنین چیزی قائل نیست.
شکیبا:
شاید به این دلیل که پناه زاده خودش را شاعر به معنای حرفه ای نمی داند.
ولی آقای بهشتی، نادر پناه زاده را یک شاعر تمام و کمال می داند.
بهشتی: نادر یک شاعر حرفه ای است اما شعر حرفه او نیست.
اتفاقا به نظر من وجه شاعرانه وجود پناه زاده بر همه کارهایش غلبه دارد؛ چه در عکاسی اش، چه در نثر نوشتنش، چه در فیلم ساختن اش. یعنی از بین تمام کارهای پراکنده ای که او در تمام این سال ها انجام داده، شعر از همه جدی تر و برجسته تر بوده. نادر پناه زاده ذاتا شاعر است.
شفاعی: این خوب است. این اتفاقا امتیاز این شاعر است اما بالاخره باید این را بپذیریم که وقتی شاعر می خواهد محصول آن طغیان های ذاتی و حسی و شاعرانه را در اختیار مخاطب قرار دهد، باید این محصول را به بهترین شکل به دست مخاطب برساند. شاعر باید این را بپذیرد که آن ذات شاعرانه و سرکش را باید در لحظه سرایش شعر حفظ کند اما بعد از سرایش و پیش از آنکه مخاطب پا به دنیای شاعر بگذارد، باید چکش کاری و اصلاح و ویرایش شعر را جدی بگیرد و این اتفاق در مجموعه شعر نادر پناه زاده نیفتاده است. اینکه می گویم شعرهای کوتاه این مجموعه قوی ترند به این دلیل است که گویی حاصل غلیان آن ذات شاعرانه اند بی هیچ کوششی برای شرح و بسط شعر.
بهشتی: در تایید حرف آقای شفاعی این نکته را بگویم که اساسا نادر اهل تفصیل نیست. خود او روایت های کوتاه را می پسندد و طبعش او را به سمت ایجاز متمایل می کند.
نادر اهل کشف است. در دیالوگ های روزمره هم وقتی می خواهد نکته ای را که کشف کرده بگوید، اگر خود کشف را بی حاشیه برایت بگوید لذت می بری اما همین که شروع به توضیح و تفسیر آن می کند، حوصله ات را سر می برد.
بهشتی: کاملا درست است. نادر را باید محدود کرد و جلوی توضیح دادنش را گرفت. من در شعرهای بلند کتابش کاملا آزادی مخرب او را حس کرده ام. معلوم است او در وقت سرایش این شعرها آزاد بوده و کسی مزاحمش نشده تا مجبور شود ایجاز را رعایت کند.
نادر آدم بی ویرایشی است و مجموعه شعرش خیلی شبیه خودش از کار در آمده؛ غیر قابل پیش بینی و بی قاعده.
بهشتی: قبول دارم. تو در این کتاب وقتی یک شعر را می خوانی اصلا نمی توانی حدس بزنی در صفحه بعد با چه شعری مواجه خواهی شد. این کتاب فصل بندی نشده و اصلا نمی توان نشانی از تبویب و تدوین در آن یافت. شاید هم شاعر برای چینش و ترتیب شعرها پیش خودش مبنایی داشته اما قطعا این مبنا چیزی نیست که الان در عرف و آیین انتشار مجموعه شعرهای سپید رعایت می شود. من که در فصل بندی کتاب منطق معنایی یا زمانی را مشاهده نکردم.
شفاعی: به نظرتان ما در این مجموعه با شاعری روبه روییم که شعرش را بر چه چیزی استوار کرده؟
عاطفه و تخیل. و حتی می توانیم بگوییم عاطفه رکن اصلی شعرهای این مجموعه است.
شفاعی: اما این عاطفه با تخیل اجرا می شود. یعنی شعرهای این مجموعه بر تخیل استوارند. شما به این سطرها توجه کنید: «لبخندی که سنگ ها را در مسیر چشمه ها می غلتاند» ، «چشمه ای که پروانه ها از آن آب می نوشند» ، «مرگ را به سختی از آغوشت بیرون کشیدند» ، «مانند چشمه هایی که منظورشان فقط زیبایی است» ، «زیر دست و پا شکسته اند ابرها» ؛ این موارد همه تصویرهای زیبایی هستند اما در شعر این شاعر یک زنجیره تخیل نمی بینیم. یعنی این شاعر شاعری نیست که اگر از ابر شروع کند لزوما به باران و گل و… برسد. این تصویرها تکه پاره هایی از طبیعت اند که در کنار هم یک حس را می سازند. حالا چرا این فرایند در شعرهای کوتاه موفق تر است؟ برای اینکه زیربنای یک شعر کوتاه در این مجموعه یک حس است. ولی وقتی این حس ها زیاد می شوند و این تصویرها قرار است چند حس را منتقل کنند، مخاطب دچار سردرگمی حسی می شود. بنابراین من معتقدم شعر آقای پناه زاده شعری است مبتنی بر تخیل آن هم از نوع تخیل رها. منتهی به دلیل اینکه در شعرش زنجیره تخیل وجود ندارد، رها بودن این تخیل یک جاهایی به شعر آسیب زده است. به این دلیل که این شعر، شعر ساختمندی نیست. اگر کسی به شعر چفت و بست داری که از نقطه آ به نقطه ب می رسد و پایان بندی منطقی دارد، عادت داشته باشد، نمی تواند ارتباط لازم را با این شعرها برقرار کند.
ولی بعضی از شعرهای کوتاه این مجموعه انسجام ساختاری خوبی دارند. ؛ مثلا شعر «آوازه خوان» حتی یک واو اضافه ندارد.
شفاعی: حتی در بعضی از شعرهای بلند هم شاعر حواسش جمع بوده. مثلا در شعر «آقای ماه» چون ذهن شاعر بر یک نقطه متمرکز بوده و از زوایای مختلف به همان نقطه نگاه کرده، حاصل کار یک شعر پراکنده نیست و تصاویر متعدد آن یکدیگر را تکمیل می کنند و حس شاعر را به خوبی انتقال می دهند اما در بسیاری از شعرهای بلند دیگر این اتفاق نیفتاده و تصاویر به هم جواب نمی دهند و هم پوشانی ندارند.
شعر شاعر پناه زاده سیدمحمد بهشتی می گوید که نسل های بعد بهتر می توانند تکلیف ماندنی بودن یا نبودن یک شاعر را مشخص کنند

بهشتی: به گمان من همان طور که گفتید تخییل رکن اصلی این مجموعه است. اما عاطفه نقش پررنگ تری دارد. شاعر به همان اندازه که در زبان دچار تصنع نیست، در بیان حسش هم دچار تصنع نیست. از دل این اشعار می توان به شاعری رسید که دچار غم های نوستالژیک است و افسوس گذشته را می خورد و در ضمن نسبت به پدیده هایی که در زمان حال او می گذرد دچار نوعی خشم و تمسخر است و همین باعث شده یک جاهایی از تخییل فاصله بگیرد و به بیان مستقیم برسد. شعر منظومه بازگشت که یکی از شعرهای بلند این مجموعه است و فکر می کنم شاعر آن را خطاب به برادرش سروده، مصداق انقطاع تخییل و غلبه عاطفه در شعر پناه زاده است. تخییل شاعر را وادار به دقت بیشتر در انتخاب کلمات می کند اما وقتی پای عاطفه به میان می آید، وضع متفاوت می شود و برای شاعر گفتن مهم می شود نه چگونه گفتن. منظومه بازگشت به نظرم شروع بسیار خوبی دارد: «نه مثل قدیسان بودی/ نه برای پرنده بودن چیزی کم داشتی/ نه آوازت برای آینه ها اندوه بار بود» از اینجا به بعد به مصداق نزدیک می شود: «نشانه بودی/ دستی برای غرق شدن در مین» . از لحظه ای که به مصداق نزدیک می شود، خیال رنگ می بازد. از اینجا به بعد خواننده هیچ درگیری با شعر ندارد بلکه با المان ها و نشانه هایی مواجه می شود که در یک فیلم دفاع مقدسی هم می توان دید: «یا علامتی/ اشاره از زمین به آسمان/ پدر تو را به جنگ نفرستاد/ و بعد از رفتنت نمرد» . این فرازها نشان می دهند که عاطفه شاعر بر تخیل او غلبه کرده و حس اش را با تصاویری روایت کرده که همه ما بارها دیده ایم و برایمان تازگی ندارد. در حالی که شروع شعر کاملا حماسه وار است. شعر بر همین منوال ادامه پیدا می کند تا صفحه بعد که می رسیم به جایی که دوباره شعر جان می گیرد: «عصایت را بشکن/ زمین بخور/ فریاد بزن/ اما وقتی به سر کوچه می رسی بغض نکن» . در اینجا دوباره شاعر از تصاویری که می شناسیم فاصله می گیرد و خشم و احساسش را به خوبی بیان می کند.
بعضی شعرها طول می کشد تا کامل شوند و چون هر فرازی از آنها در یک مقطع زمانی و در حال و هوایی دیگر گفته می شود، حفظ یکپارچگی شعر کار سختی است. منظومه سرایی در قالب سپید کار دشواری است و یکی از دشواری هایش همین حفظ یکپارچگی است. اما جناب بهشتی! گذشته از این بحث، اگر بخواهید از این مجموعه یک شعر را انتخاب کنید، کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بهشتی: این نکته را بگویم و بعد جواب سوال شما را می دهم. درباره منظومه بازگشت باید برگردیم به حرفی که اول بحث مطرح شد و آن اینکه در اینجا یک ویراستار، یک دوست شاعرپیشه می تواند بسیار کارساز باشد. منظورم لزوما حذف بخش هایی از شعر نیست، حذف همیشه هم چاره ساز نیست و گاهی شاید بتوان ترتیب ساختاری یک منظومه را با عبارات کوتاهی تغییر داد. اما بهترین شعر این مجموعه از نظر من شعری است که برای سالینجر گفته. اول شعر را می خوانم و بعد نکاتی را که درباره آن به نظرم می رسد عرض می کنم: مثل همه کودکان افسرده بودی/ به زخم دانستن/ و جهل شراب/ بزرگ تر که می شدی/ همسالانت استخوان رانشان درد می کرد برای قد کشیدن/ تو استخوان نحیف شانه هایت برای بال در آوردن/ حالا خداحفظی کن/ و از گوشه بی پنجره آپارتمان ولگردت/ به جاودانگی برگرد» . سطر اول این شعر که با عنوان «فقدان جی دی سالینجر» به چاپ رسیده گزاره مهمی دارد که محصول جهان بینی شاعر و فهم عمیق او از آثار سالینجر است؛ اول می گوید همه کودکان افسرده اند. خود سالینجر هم بر این قضیه تاکید داشت. اما کودکان چرا باید افسرده باشند؟ شاعر ضربه را در دو سطر بعدی شعر وارد می کند: « به زخم دانستن/ و جهل شراب » . کاش برای رسیدن به بند بعدی شعر جای یک سطر را بدون هیچ علامتی خالی می گذاشت. سه سطر اول را می توانست مثل یک سوتیتر جدا کند و بعد برسد به بند دوم شعر. بعد از بند دوم هم می توانست جای یک سطر را خالی بگذارد و برسد به بند آخر: « حالا خداحافظی کن/ و از گوشه بی پنجره آپارتمان ولگردت به جاودانگی برگرد » . اگر بعد از آپارتمان سه نقطه بگذاریم و از خوانندگان بخواهیم برای آپارتمان یک صفت پیدا کند بعید می دانم کسی صفت ولگرد را پیدا کند. این آشنایی زدایی فوق العاده زیباست و اهمیتش در این است که شاعر دچار تصنع نیست. در تک تک اشعار خوب این مجموعه دور بودن از تصنع مشهود است. کسی که دچار تصنع است، به تکنیکی دست پیدا می کند و مرتب آن را تکرار می کند و از همین تکرارها می توان به راحتی مچ یک شاعر متصنع را گرفت اما در این مجموعه ما با چنین تکرارهایی مواجه نیستیم و اگر در شعری اتفاقی به لحاظ زبانی افتاده محصول کشف شاعرانه پناه زاده در همان لحظه سرایش بوده نه نتیجه تصنع و تکرار تکنیک. در این شعر تعبیر شاعر را از زندگی و نگاه او را به مرگ به خوبی می توان مشاهده کرد و با اینکه مطلقا از کلمه مرگ استفاده نکرده یکی از زیباترین تصاویر را از مرگ خلق کرده. به خاطر این شعر به آقای پناه زاده تبریک می گویم.
نادر پناه زاده: سطر آخر این شعر به سطر اول آن برمی گردد؛ علت افسردگی همه کودکان این است که از جاودانگی، به جایی که آن را نمی خواهند آمده اند.
شفاعی: یکی از مبانی تخیل پناه زاده، تشخیص و جاندارپنداری است. شعر «آقای ماه» هم بر همین اصل استوار است. من از این شعر خیلی خوشم آمد و از نظر من بهترین شعر این مجموعه بود. یعنی برای من شعری است که بعدها در خلوتم آن را خواهم خواند و از آن لذت خواهم برد: « سلام آقای ماه/ تنهایم و حالم خوب نیست/ یک تکه ابر می خواهم تا بخورم شاید کمی سردم شود/ می خواهم از پشت سرت رد شوم/ به کسی نگو مرا دیده ای/ می خواهم گم شوم/ دست هایم را بگیر و به آن سوی آسمان پرتم کن/ صبر کن/ مثل اینکه جا مانده ام/ بگذار بروم خودم را بیاورم/ رویت را برگردان تا شب سیاه تر شود و من تاریک تر/ رویت را برگردان/ الان برمی گردم/ فرار کنید/ دست های من مسری اند و تنهایی کبودم شما را خفه می کند/ از من دور شوید/ از جذام فکری ام/ برای همین است که دیگر ماه روشن نیست/ شب در روز چکه کرده است/ آهای آقای ماه! آسمان جای تو نیست/ دیگر شبی وجود ندارد و روزی/ همه جا خاکستری است/ پاهایم؟ پاهایم کجا هستند؟ / من آنها را همین جا کنار تختخواب گذاشته بودم/ چگونه باید بروم؟ / بیا پایین آقای ماه قشنگ/ می خواهم با تو خداحافظی کنم/ می خواهم پلاکم را به گردنت بیاویزم/ تا تو هم برای همیشه فراموش شوی» .
برای من انتخاب یک شعر از شعرهای این مجموعه کار سختی است چون در شعرهای مختلف به فرازهای درخشانی برخورده ام که هر کدام از جهاتی نظرم را جلب کرده اند. سطرهایی مثل « تازیانه ها شکل شانه تو را گرفته اند » . حتی در همان شعرهای بلندی که آقای شفاعی گفتند اشکالاتی بر آنها وادر است به نظرم سطرهای درخشانی وجود دارد. در کنار آن شعرهای مستقل خوبی مثل شعر «آوازه خوان کوچک» هم در این کتاب هست. اما نکته ای که حتما می خواستم درباره اش حرف بزنم شکل کتاب است که به نظر من اصلا خوب نیست و از جلد کتاب گرفته تا فونتی که برای اسم مجموعه انتخاب شده همه می توانستند بهتر از این کار شوند. صفحه آرایی کتاب هم به نظرم درخور یک کتاب خوب نیست.
شفاعی: اتفاقا این نکته که مبنای تخیل پناه زاده بر جاندارپنداری است از اسم کتابش شروع شده که بسیار عنوان جذابی است.
بله اسم کتاب خوب است اما فونتی که برای آن انتخاب شده مناسب نیست. آقای پناه زاده! از حضورتان در این جمع بسیار ممنونیم. حرف های ما را تمام و کمال شنیدید. البته ما ترجیح می دهیم در جلسات نقد کتاب، مولف را دعوت نکنیم چون می خواهیم توی تعارف و رودربایستی گیر نکنیم و راحت حرفمان را بزنیم. اما ما با شما تعارف نداریم و حتی اگر در این جلسه حضور نداشتید باز حرف ما همین ها بود که مطرح شد. اگر نظری درباره حرف های ما دارید بفرمایید.
پناه زاده: من الان دچار انباشت حرفم. اما خلاصه بگویم از همه دوستان ممنونم. درباره ویرایش شعرها خیلی صحبت شد. دراین باره باید عرض کنم که قرار بود آقای مجید نظافت زحمت این کار را بکشند که نشد، بعد از آن سیدضیاء شفیعی محبت کردند و وقت گذاشتند و ما به همراه هم از میان شعرهای زیادی این مجموعه را گزیده کردیم. خوب علایق سیدضیاء هم در این گزیده اعمال شده. مثلا شعر «رگ بده» از نظر خود من از جنس دیگر شعرهایم نیست و شاید جایش در این مجموعه نبود اما آمد. با این حال با توجه به حرف های دوستان در اینجا به این نتیجه رسیدم که برای مجموعه های بعدی شاید بهتر باشد کار ویرایش و گزیده کردن شعرها را به کسی بسپارم که از نظر حسی از من شناخت بیشتری دارد. اما واقعیت درباره سطربندی شعرها این است که من اصلا این کار را بلد نیستم. اساسا من خجالت می کشم از اینکه بگویم شاعرم. چیزهایی که نوشته ام واقعا محصول ناخودآگاه من اند. از کلمه جاندارپنداری که آقای شفیعی به کار برد خیلی خوشم آمد. مدت ها بود دنبال این کلمه می گشتم اما آن را پیدا نمی کردم. این جاندارپنداری هم کاملا ناخودآگاه در من ریشه دوانده و در نوشته هایم برجسته شده. به هر حال اولین مجموعه شعری است که چاپ کرده ام و خواه ناخواه تبدیل شده به کلکسیونی از شعرهای مختلف من از سال های دور و نزدیک.
شکیبا: کلا شاعر کم کاری بوده ای یا اینکه این مجموعه گزیده ای است از شعرهایت؟
پناه زاده: عرض کردم این مجموعه گزیده است اما در عین حال من هیچ وقت اشتغال به شعر نداشته ام. کارهایی که در حوزه سینما و تلویزیون انجام می دهم شغل من است اما شعر شغل من نبوده و نیست. سعی کرده ام در گوشه ای از زندگی ام شعر را که به سراغ من می آید و من به سراغش نمی روم، نگه دارم و حفظ کنم. ضمن اینکه مدت مدیدی در یک برنامه رادیویی که مخاطبش جوانان بودند مطالب احساسی می نوشتم. در آن مقطع و فاصله که پنج سال طول کشید تمام انرژی ای که برای نوشتن داشتم تبدیل به متن رادیویی شد و وقفه بزرگی در شعر نوشتن من افتاد. به هر حال مجموعه شعر سپید درآوردن کار سختی است. این شعرها هم شعرهای بازاری نیستند که دوستان مطبوعاتی بتوانند روی آنها مانور بدهند و در نتیجه مجموعه اسم و رسمی پیدا کند.
شکیبا: راست می گوید، این شعرها شعر سپید بازاری نیستند.
بهشتی: من هم به نادر حق می دهم. این شعرها را نمی شود توی بوق کرد. بعضی از دوستان سپیدسرای امروزی کتابشان حتی فروش دبیرستانی هم دارد و خب به چاپ نهم هم می رسد. درباره حجم مجموعه هم این نکته را بگویم که این کتاب در قفسه یک کتابخانه بیشتر به یک کارت پستال می ماند در حالی که تصور ما از شعر و شاعری دیوان های حجیم و کتاب های بزرگ است.
اصلا این طور نیست. کتابی مثل آیدا در آینه مگر چقدر حجم دارد؟
شکیبا: من فکر می کنم الان تیراژ و حجم مجموعه شعرها طوری است که کتاب بیشتر نقش یک کارت ویزیت را بازی می کند منتهی در این کارت ویزیت شاعر به جای معرفی شغلش، خودش را معرفی می کند.
اول بحث هم این نکته را گفتم که در مطبوعات ما نقد کتاب دچار چه معضلی است. یکی از بهترین مجموعه شعرهایی که در سال های اخیر منتشر شده کتاب «نامی که گم شده است» از هادی سعیدی کیاسری است. شما کی و کجا دیده اید درباره این مجموعه حرف بزنند و آن را معرفی کنند؟ هیچ جا! در حالی که می شود از حیثیت ادبی خیلی از شعرهای آن مجموعه دفاع کرد و درباره شان حرف زد. اینکه در عالم مطبوعات یا در محافل ادبی اسم یک شاعر مطرح باشد یا نباشد اصلا معیار نیست. شما الان اسم آقای فاضل نظری را خیلی بیشتر از اسم کسی مثل محمد قهرمان می شنوید. در حالی که غزل های قهرمان از غزل های کسی مثل فاضل نظری یک کهکشان فاصله دارند. اما کسی سراغ قهرمان نمی رود.
شکیبا: خیلی وقت ها شاعران خوب غریب می مانند. مثلا اگر کتابفروشی محله ما آقای محمود پاکزاد را به من معرفی نمی کرد من هیچ وقت شاعری به این نام را نمی شناختم.
پناه زاده: ببینید الان ما با انبوه شاعر و کتاب شعر در بازار نشر مواجهیم. شاید اگر به خود من بود شعرهایم را همچنان در گوشه ای از خانه نگه می داشتم اما واقعیت این است که الان که این کتاب چاپ شده و شما دارید درباره شعرهای آن بحث می کنید برای من مهم شده. من هرگز به چیزهایی که آقای شفاعی می گفت فکر نکرده بودم. اینکه شعر باید ساختار داشته باشد چیزی نیست که من از آن درکی داشته باشم و چه بسا اگر بخواهم به این نکات توجه کنم همین چیزی که دارم را هم از دست بدهم.
شکیبا: ارسطو می گوید من در بین مخاطبان شعر گشتم و دیدم مخاطبان در شعر شاعران چیزهایی را کشف کرده اند که شاعران هرگز به آنها توجه نداشته اند و حتی به مخیله شان خطور هم نمی کرده. آدم ها فرمول فاصله و زمان را وقت رد شدن از خیابان بدون اینکه بدانند حساب می کنند. تو هم از خیابان شعر رد شده ای. تو شاعری و اتفاقا دلیلی هم ندارد همه فرمول های شاعری را بلد باشی. این کار منتقدان است که فرمول ها و درستی و نادرستی شان را محاسبه کنند. شاید علت اینکه شعر تو خوب است همین بی اطلاعی ات از قواعد شاعری است. همیشه شاعرانی که جزء نظریه پردازان ادبی بوده اند به سختی شعر گفته اند و شعرشان چندان مقبول طبع مخاطبان نبوده. رضا براهنی این همه درباره تئوری شعر حرف زده اما شعرش را بسیاری از افراد دوست ندارند. شاگردان براهنی که از او چیزهایی را شکسته بسته یاد گرفته اند از خود او بهتر شعر می گویند.
پناه زاده: خود من شعری را که احساس کنم براساس برنامه ریزی ساخته شده نمی پسندم. اینکه شاعر بر اساس یک جدول از قبل طراحی شده جای تصویر و خیال و غیره را در شعرش طراحی کند به نظرم جالب نیست.
البته لزوما شعری که ساختمان و فرم منسحمی داشته باشد یک شعر تصنعی نیست. خیلی از شعرهای شاملو فرم و ساختمان دارند و از قبل به آنها فکر شده اما شما نمی توانید یک کلمه شان را جابه جا کنید و اصلا فکر نمی کنید این شعر ساختگی است. بعضی از شاعران آنقدر بر کلام مسلط اند که می توانند اراده کنند و شعر خوب بگویند یا حتی سفارش بگیرند و شعر خوب بگویند.
شکیبا: درست است. یک عکاس حرفه ای که الان اسمش یادم نیست گفته فن و تکنیک در عکاسی برای این است که تو آن را بیاموزی و در لحظه اجرا فراموشش کنی.
شعر شاعر پناه زاده
نادر پناه زاده می گوید: خود من شعری را که احساس کنم براساس برنامه ریزی ساخته شده نمی پسندم

پناه زاده: به طور کلی من مثل یک آنالیزور در موقعیت هایی قرار می گیرم که از آن موقعیت ها یک سری حرف ها و عبارات بیرون می آید و برای همین است که این حرف ها ناشیانه به نظر می رسند.
چرا می خواهی از سر خودت باز کنی؟ چرا توجیه می کنی؟ تو شعرهایی گفته ای که هیچ ایرادی ندارند و همه چیزشان درست است. پس می توانی وقتی از شعرت فاصله می گیری درباره خوب و بد آن قضاوت کنی. اینکه نمی تواند اتفاقی باشد. تو شعرهای زیادی خوانده ای، فیلم های بسیار خوبی دیده ای، اهل هنری و چه بخواهی و چه نخواهی درست و غلط و خوب و بد شعر را تشخیص می دهی.
شکیبا: من پرینت شعرهای نادر پناه زاده را وقتی کتابش هنوز زیر چاپ بود خواندم. همان موقع به نتیجه جالبی رسیدم و آن اینکه نمی توان گفت فلان شعر این شاعر در زمان پختگی او به لحاظ فن شعری گفته شده، یعنی نمی شود به شعرهای پناه زاده نگاهی ادواری داشت. او آدمی است که ذاتا شاعر است و درست مثل نیروی واکنش سریع هر جا اتفاقی پیرامون او می افتد و شعر به او هجوم می آورد چیزی خلق می شود و بعد از آن همه چیز به جای قبلی برمی گردد و نیروها دوباره به پادگان برمی گردند تا دوباره اتفاقی بیفتد. اگر نادر به معنای فنی شاعری کرده بود الان این مجموعه شاید خیلی جدی تر گرفته می شد. اگر می شد این شعرها را از نظر تاریخی مرتب کنیم آن وقت می توانستیم سیر شعری او را مشخص کنیم اما این شاعر در نقطه ای دور از شعرش ایستاده، به وقت اتفاق، جایش را تغییر می دهد و می رود همان جایی که شعرش زندگی می کند، زمان کوتاهی را در آنجا سپری می کند و دوباره برمی گردد سر زندگی خودش.
نکته مهمی که فراموش کردم بگویم این است که یکی از ویژگی های مهم این مجموعه شعرهایی است که برای جنگ گفته شده. در این روزگار که دیگر کسی از این شعرها نمی گوید مگر اینکه از جایی سفارش گرفته باشد، چنین شعرهایی که از دل شاعر برآمده اند جای تامل دارند.
شکیبا: شعرهای جنگ بهزاد زرین پور هم همین ویژگی را دارند. کاملا معلوم است که پناه زاده این شعرها را برای دل خودش گفته نه برای سکه گرفتن. الان بیشتر شعرهای دفاع مقدس، در واقع شعر کنگره دفاع مقدس اند.
پناه زاده: اگر در این مجموعه شعرهایی برای جنگ دارم اتفاقی است که برای خود من افتاده و آنچه را گفته ام زندگی کرده ام.
و حرف آخر؟
پناه زاده: آرزو دارم روزی برسد که من واقعا شاعر خوبی باشم.
۵۷۵۷

ای ساربان...

ای ساربان . . . ! 

افسار اشتران به حادثه بسپار

بارو بنه ببند

این گرباد نه آنیست که رامش کنی به سِحر
 
تیغی که دست گرفته است روزگار

برنده تر ز ناز بره آهویی است .