[9:19PM, 5/17/2015] naderpanahzadeh84: مترو از بین دوچشمان من گذشت
روی اقیانوس ایستاد ،
ابری
سوار شد .
روی آخرین صندلی
روزنامه ی امروز صبح نشسته است ،
درخت کهنسالی که از روزنامه شدنش راضی نیست !
روی آخرین صندلی نشسته است .
...
نادر پنا ه زاده
[9:29PM, 5/17/2015] naderpanahzadeh84: چتری از پنجره
به کویر خیره شده
نه بخاطر باران
بخاطر هیچ ،
چتر شاعریست خاموش
که از دست کلمات مرده فراریست !
از کابوسهایی
که جاودانگی مسببش بوده است .
...
نادر پناه زاده
اندوه را ،
سکوت را ،
در آغوش بگیر ،
دیگر به هیچ ترانه ای دل نبند .
درختان وتبرها
سرنوشت یکسانی دارند ،
همانند
زندانیان و زندانبانها.
اگر
مرگ را آموخته باشی
زندگی چندان سخت نخواهد بود !
ن.پ
من از تنهایی در دریاها بیزارم !
مرا
به رودهای خروشان بسپار ،
تا
مثل یک قزل آلای دیوانه ،
تمام رودخانه را
به سوی
دشت اندامت
و
ارتفاع
گیسوانت ،
سر بر سنگها بکوبم .
...
نادر پناه زاده
شاعر نیستم
اگر زنده ام !
شاعر بودم اگر
سرختر از هر سکوتی
سرودی می شدم
کهن تر
از سرزمینم !
باید
با مغولترین آتشها
همه کتابها را می سوزاندم
تا
مردمم به نور کوچک پنهان در هر کلمه پی ببرند .
و
عدالت را
آزادی را
عشق را
تاریخ و ترانه را
میان خاکستر و خون جستجو کنند .
فراموشی پیرامونم را گرفته است ،
که
آینده را
بر حبابهای شیشه ای نوشته اند .
شاعر نیستم
باقی نمانده ام ،
که
زنده ام .
...
نادر پناه زاده
چه کسی در آغوشت بگیرد
موهایت را
روبه اقیانوس آرام شانه کند
روی انگشت اشاره اش
بلبلی
بیافریند ،
تا در وصف گوشواره هایت چه چه بزند !
چه کسی از جانب درختان
بر گونه هایت
بازی سایه روشن نقاشی کند ؟
جز من
که شاعری دیوانه ام ،
و نشان خانه ترا از رویای
مرجانهای
خلیج عدن ربوده ام .
...
نادر پناه زاده
بگذار
مثل یک شاعر که به خودش تبعید شده باشد
بقیه ی عمرم را
با عطر دستمال گردن تو قدم بزنم .
اینجا
در من ،
عاشق آواره ای هست
که روزی
بوی تنت را
از سیبهای سرخ
پس خواهد گرفت .
#نادر پناه زاده
ای ساربان . . . !
افسار اشتران به حادثه بسپار
بارو بنه ببند
این گرباد نه آنیست که رامش کنی به سِحر
تیغی که دست گرفته است روزگار
برنده تر ز ناز بره آهویی است .
#نادر_ پناه_ زاده
چرا باید
اندوه ِجدایی پرندگان از لانه هایشان
گوزنها از جفتشان
چشمه ها از زادگاهشان ،
افسردگی همه مردم در مترو ها
کمبود باران
جنگ و گرسنگی
تنها به عهده ی شاعران باشد ؟
پلها و رودخانه ها
گذرگاههای پر پیچ و خم
شاعران را مرده می شناسند !
و
گلوله ها
نزدیکترین اظهار نظر بوده اند
به ذهنشان !
هیزم کوره های آدم سوزی
در آشوئیتسند
تا حرامزاده ای به نام دیکتاتوری یا دموکراسی
متولد شود !
...
در کولاک استخوان سوز مرزها
آه
ترانه ها ی آزادی خاکستری اند
بخاطر
اندک گرمایی
که کاغذهای خط خورده
ایجاد می کند .
...
شاعران را
استخدام کنید !
آنها از حیوانات مراقبت می کنند .
شاعران را استخدام کنید
در مرزها گل بکارند.
شاعران را استخدام کنید
گندم بسرایند
نان بپزند .
شاعران را استخدام کنید
آنها با بوسه
و ترانه
جهان را نجات خواهند داد .
...
نادر پناه زاده
چهارشنبه
ساعت پنج صبح
...
رطوبت خزنده ی نومید
هیزمهای زیر طاق ایوان را خیس کرده ،
تنور
روشن نمی شود .
چیزی شبیه افسانه در شرف وقوع است !
منظومه ای تکراری
نخ نما تر از تازگی باران
مرثیه ای خواهد شد .
یک سرباز دیگر
در پادگانی متروک
دوباره
به سمت خاطرات روستایی اش
شلیک کرده است .
صبح خیلی زود
صبح خیلی خیلی زود
ترانه یِقدیمی ِ
انار بنی خشکیده
در لای شاخه هایش
جغدی شد
و ، با
صدای سرخ گلوله
بسمت
تنور خاموش دیگری
پرید .
...
Laklakha.blogfa.com
نادر پناه زاده
به چشمانت
وقتی
که
درنای بال شکسته ای را
تا
ادامه ی غروب
پرواز میدهد ،
اسم
مرا هم یاد بده ،
شاید ، درنا زنده برگردد !
به ایوانت
وقتی کبوتران کنار پیراهن نمدار ِ آبی ات
می نشینند
اسم مرا هم یاد بده
شاید
گلدانی منتظرم باشد .
#نادر_پناه_زاده
... دارم به تو عادت می کنم
میترسم شاخهای بلندم
گلدانهایت را بشکند
یا قفسه ی کتابهایت
را به روی تنگ ماهی بیاندازد ...
مرا به جنگل ببر
و در میان
گوزنهای دیگر
رها کن .
#نادر_پناه_زاده
وقتی که نیستی
کوچک می شوم ،
حتی قدم
به پنجره نمی رسد ،
تا
دلتنگی کلاغها را
با کلمات تو خالی
در صفحه ی سرخ غروب
نقاشی کنم .
#نادر_پناه_زاده
درخت زیتون را دوست دارم
دستهایش
موهایش
قلبش
اشکش
سبز است ،
در خت زیتون را دوست دارم
عاشق است .
#نادر_پناه_زاده
ریشه در زمین دارد
دستهایی رو به آسمان ،
و برگهایش همسفر فصلها،
آغوشش آه
آغوشش
باز است ، برای پرندگان !
و تو
ریشه ات در قلب من است ،
چشمهایت در خاطراتم ،
گیسوانت در خوابهایم .
اما آغوشت ،
آه آغوشت ،
نباید حتی فکرش را بکنم ،
ممکن است تبر بشنود ،
و
پرندگان بی لانه بمانند .
#نادر_ پناه_زاده
ای به دور از هیاهو نگاهت
لشگر بره آهو سپاهت
آشنا کن دو چشمان ما را
با دو چشم قشنگ سیاهت
ای تو زیباترین در شب من
ماه رفته به زیر کلاهت
آیه آیه نشسته به قلبم
مثل ترتیل قرآن نگاهت
مست در رقص زلفت سماعم
در طواف شب بی پگاهت
در غم عشق شادت بمیرم
تا شوم عاشق سر براهت
با دو چشمش ترا می سراید
شاعر ِ بی کس ِ بی پناهت .
...
#نادر پناه زاده
#ای بدور از هیاهو
56 Likes9 Comments
همه ی کلمات مثل هم نیستند ،
حتی
حروفی که در باره ی تو
کلمه می شوند ،
از اول
شعر به دنیا می آیند.
#نادر_پناه_ زاده
صبح عاشقانه ایست...
دو نفره است ...
برای قدم زدن
یکنفر کم دارم ،،،
خودم را ...
#نادر_پناه_زاده
دیگر با فرو رفتگی روی گونه ات ،
و قسمتی از لبانت
لبخند نزن ،
زنبورهای عسل
راه
گم می کنند .
#نادر _ پناه_ زاده
گاهی فکر میکنم باید برگردم
و
درخت خشک پیر گوشه ی حیاطمان باشم .
شاید درد اره شدن ،
برایم قابل تحمل تر از درد عشق باشد .
#نادر _پناه _ زاده
نمی دانستم
دستهای
دریا
بر کمرگاهت حلقه است،
که
مست است
می رقصد ،
طوفانی می شود ،
سر بر صخره ها می کوبد .
#نادر پناه زاده
وقتی خاک
کوزه می شود ،
لب بر کوزه می گذاری
و
آب می نوشی ،
نمی دانی
من
در عشق تو
جان دادم
به خاک پیوستم
تا زمانی لب بر لبانت بگذارم !!!
#نادر پناه زاده
سایه ها
شاعرانی پنهان شده
در
وجود آدمهایند ،
نه دروغ می گویند
نه
پنهان می شوند .
...
وقتی
میمیریم
به آسمان شب بر می گردند
تا دوباره
از چشمان خورشید
متولد شوند .
...
سایه ها
حرفشان را پس نمی گیرند ،
سایه ها نمی میرند .
...
وقتی
تفنگ بر دوش
می دویم
در افق زودتر از ما
کوچک
و
کوچکتر می شوند
به اندازه ی
آخرین نفس یک سرباز .
...
سایه ها را
اگر
زندانی کنید
می خندند
آنها
کلید همه قفلها را دارند .
...
سایه ها بالهای واقعی ما هستند
پرواز می کنند
در
آسمانی که زمین است .
...
سایه ها معنای واقعی عشقند
از هر نقطه که به هم برسند
بی درنگ
در هم می آمیزند .
و گاهی
از هم عبور می کنند
بی آنکه قلب سایه ی دیگری را
شکسته باشند .
...
سایه ها
با درخت
با رودخانه
با کوه
با آفتاب
با ماه
هم سایه اند .
#نادر پناه زاده
شهر ساکت است
انسانها یک به یک ایستاده مرده اند.
...
شاهد قتل معشوقه ام بودم ،
فریادهایم را بر دیوار غارها کشیدند .
با سنگی خون آلود
در دستم
به دنیا آمدم !
قابیل که هابیل را به خاک سپرد
جهان زندان شد !
پس کلاغها با پر های سیاه
و
رشته هایی از تار عنکبوت
اندوه را سرشتند .
کار ی نمی شود کرد
در زندان
یا
زیر دست گورکن !
پس
شرافت برای چیست؟
چه
زیر خاک
چه
در مغاک .
و
لبخند
نقشی کهنه
که با چاقو
بر صورت دلقک کنده اند !
#نادر پناه زاده
او کشتن را از پدرم آموخت ،
من بخشیدن را
از او آموختم ،
پدرم
گریستن را از من .
من هابیلم !
#نادرپناه زاده
جنگ بود
لک لکهای بقعه
مثل
برادرانمان
پریدند
و
باز نگشتند ...
#نادر پناه زاده
زمانی که پی بردی
زندگی بی لحظه ای از عشق
پوچ است ،
وقتت را به مردن نگذران !
پیش از آنکه مرگ ترا دریابد
بگذار عشق
جانت را بگیرد .
#نادر پناه زاده
سلام آقا حال شما چطوره ؟
حال و هوای زائرا چطوره ؟
معلومه که شما خوش و خرمین
شما که قبله ی دو تا عالمین ،
صورتمو نگا نکن می خنده
دروغ چرا خرابه حال بنده
دروغ چرا خرابه حال نادر
اشکش دم مشکشه حی و حاضر
باتو نگم با کی بگم دردمو
به کی نشون بدم رخ زردمو
دل سیا سراغتو می گیره
رو گنبدت چشم و دلم اسیره
یادش بخیر با سید جواد ممد
می اومدیم به صحنتون تو مشهد
با پاهای برهنه بی کس و کار
غزل می خوندیم براتون زار ، زار
زمونه چرخید و هوایی شدیم
معرکه در معرکه راهی شدیم
رفتیم و از کبوترات دور شدیم
زدن به کرک و پرمون ،تور شدیم
گمون می کردیم که بریم رسیدیم
یه روز خوش بدون توندیدیم !
آقا پاشم بیام بازم آشتیه ؟
یک دل خسته ببازم آشتیه ؟
آقا دل ما باشما یرنگه
گنبد و صحنت همیشه قشنگه
آقا میام شعر برات می خونم
آقا همیشه نو کرت می مونم .
تقدیم به سید جواد و سید ممد و خودم !
#نادر پناه زاده
و
آینده
هنوز
در تخم کلاغها
نطفه نبسته است .
#نادر پناه زاده
یا زنده ام و خبر ندارم ،
یا جمعه مرده ام
و قراراست
فردا که می روم نان بخرم
خودم را در صفحه ی آگهی های تسلیت
که عکس مرا چاپ کرده است
با کلاه شاپوی آقاجان
و
کراوات عاریه ای دایی جمال ،
ببینم .
#نادر پناه زاده
جاذبه ی زمین
بر علیه توست
با
پاهایت نجنگ
به آغوشم بیا
دلم همان سیبی است
که از درخت
بر سرت افتاد ...
#نادر پناه زاده
با درختها گفتگو میکنم
و گاهی هم
با گوزنهای معترض
که در پارک نزدیک خانه ام زندانی اند ،
هیچکدام
با شعرهای من آشنا نیستند ،
یا روزنامه نمی خوانند
یا
من شاعر قابل اعتنایی نیستم .
کافیست
باید از مسیر بخار نفس گوزنها
و
نگاه درختان
از دنیا بروم .
#نادر پناه زاده
آئینه ها
درجوانی
به تو لبخند می دهند ،
در چهل سالگی
موهای جو گندمی ،
و
وقتی پیر شوی
چشمانی حسرت بار .
جز این آیینه ها
حتی قادر نیستند
وقتی
دلت شکست
اشکت را پاک کنند !
یا لبخندت را باز گردانند .
آئینه ها هیچ چیز را بخاطر نمی آورند ،
حتی
نبودنت را .
#نادر پناه زاده
#آئینه ها
...
دارم نگاهت میکنم ،
با معنی همنفسی
وقتی می بندی چشماتو ،
تاریک میشم از بی کسی
گریه نکن قشنگ من ،
زندگی بارونی میشه
وقتی که دلتنگ منی،
می میرم از دلواپسی
نگفته بودی عشق من
که رنگ آئینه شدی!
شبیه افسانه ی شب
نمی بینه تو رو کسی
منم که تنها می مونم
اگه نگاهم نکنی
اسیر هر زندون میشم،
پرنده ی هر قفسی
اگه دوسم داری بیا
ببین دارم جون میکنم
چکار کنم عزیز ترین
به داد این دل برسی .
#نادر پناه زاده
# اگه دوسم داری
@naderpanahzadeh
https://telegram.me/laklakha
دلتنگی یعنی ، من بی تو ام و تو خبر نداری !
تو چه می دانی
باران
ذرات خورشید و ماه است
که صدای تنهایی مرا شنیده و می بارد .
مردی نمانده است
که در مسیر نگاه تو گم نشده باشد
دیگر
به هیچ بهانه ای
از پشت بوته ی تمشک
به جنگل نگاه نکن
این روستای مه زده لا اقل یک چوپان نیاز دارد !
به بره های امسال رحم کن .
#نادر _پناه_ زاده
https://telegram.me/laklakha
ترانه های قدیمی سیاه و سفیدند
همانند آلبوم عکسهایمان که واقعیت داشته اند
مثل عطر تو
که تا ابد در خاطر بندرها خواهد ماند .
# نادر_ پناه _زاده
https://telegram.me/laklakha
حالا که ماه شدی
بگذار از روی صورت چشمه
ببوسمت .
#نادر_پناه _زاده
https://telegram.me/laklakha
برو سفر
شمالی جنوبی
برو ...
بگذار پرندگان از وسط خیالت عبور کنند
بگذار دریا به دلت بزند
من و تو که از اینهمه دل به دریا زدن خیری ندیدیم.
#نادر_پناه_زادهhttps://telegram.me/laklakha
سالهاست عمر جهان تمام شده ...
ما مثل شب مرده ایم
تا
درونمان درخشش کوچکی مثل ستاره شعر بخواند ...
نادر پناه زادهtelegram.me/laklakha
واسه من هدیه ی نوروز
یه بهار خسته اومد
برف وا مونده ی تنها
با دل شکسته اومد
گل شمدونی زخمی
توی گلدون نمیشینه
گریه مهمونمه هرشب
کسی نیست تا که ببینه
علت تنهایی من
دل نا رفیق سرده
توی کوچه های کهنه
پی بچه گیش میگرده
پی اون پدر بزرگی
که نگاش مثل یه ابره
دست پهنش روی شونه
آیه های گرم صبره
دیگه حرفای قشنگم
رسیده به آخر انگار
ندارم شعری که با اون
برسم به باور انگار
اما تو امیدوارم
شاد و خندون بوده باشی
از دلت غصه و غم رو
سر سال زدوده باشی.
نادر پناه زاده
با آرزوی سلامتی تقدیم به استاد شجریان
ای شاهباز آواز
لحنت همیشه دمساز
چون عشق محرم راز
ققنوس نغمه پرداز
لبریز باده جامت
بادا شهیر نامت
ای سرو این گلستان
سبز بلند قامت
ای خنده ات بهاران
حست شکوه باران
شرقی تر از صدایت
نشنیده گوش ایران
زیباست آن صدایت
جان و دلم فدایت
ذکر فرشتگان است
در عرش ربنایت ...
نادر پنا ه زاده
آوازه خوان
باد آسمان را برد
ستاره ها جایی برای چشمک زدن ندارند
آوازه خوان چمدانش را به خاک سپرد
دکمه کتش را بست
سینه اش را صاف کرد
و
مرد
نادر پناه زاده
ابدیت را
از که آموختی
و اینکه
کی تصمیم گرفتی
فرشته باشی ؟
#نادر _پناه_ زاده
آدم نمی شوم !
شاعر
می مانم ...
نادر پناه زاده
سایه ها
اما زیبایند
بگذریم که دیوار
کار خودش را می کند .
نادر پناه زاده
دخترانم را با چشمانی باز
به خاک سپردم ،
تا شکوفه های گیلاس
اینگونه عاشقانه نگاهت کنند ،
که زیبایی رنجی شگفت انگیز است ،
و
تو این را هر گز نخواهی فهمید .
نادر پناه زاده
در من صدایی پنهان است ،
شاعری زنجیری
که از چشمانش رو به ابدیت شعر می بارد ...
نادر _ پناه _ زاده
به مناسبت نیمه شعبان
مشتاق دیدار
ای یار و دلدار ، مشتاق دیدار ...
ماه شب تار ، مشتاق دیدار ...
انوار مهرت ، عالم گرفته
خورشید رفتار ، مشتاق دیدار ...
بر شانه ی تو دین(جان) تکیه کرده
قامت سپیدار ، مشتاق دیدار ...
ای وارث عشق ، محبوب دلها
دل را خریدار ، مشتاق دیدار ...
دستت شفای دل خستگان است
هستم گرفتار ، مشتاق دیدار...
پیراهنت را ، بر چشم بردند
یعقوبِ بسیار ، مشتاق دیدار...
یوسف شمایل ، از چاه حایل
گردی پدیدار ، مشتاق دیدار ...
تا آخر عمر در انتظارم ،
با چشم بیدار ، مشتاق دیدار ...
تو پادشاه ، کل جهانی
سید و سالار ، مشتاق دیدار ...
با اشک گردد ذکر ظهورت
هر صبح تکرار ، مشتاق دیدار ...
با نام خوبت ، عطر وجودت
کامم گهر بار ، مشتاق دیدار ...
نامت کلید ، در های بسته
ای رمز اسرار ، مشتاق دیدار ...
در راه عشقت ، سر را ببازم
هردم به اصرار، مشتاق دیدار ...
دنیا غریب است ، تو آشنایی
مشتاق دیدار ، مشتاق دیدار ...
چون توبیایی ، روشن شود دل
ای نور الانوار ، مشتاق دیدار ...
برسینه دارم دست ارادت
برگرد اینبار ، مشتاق دیدار ...
دجال تکفیر ، مغلوب قهرت
تیغ تو در کار ، مشتاق دیدار
شام و یمن را خونخانه کردند
یاران سر دار ، مشتاق دیدار ...
تیغ علی را بهر عدالت
برخیز، بردار ، مشتاق دیدار ...
...
نادر پناه زاده
پرنده سالهاست مرده ،
اماهنوز
صدای آوازش
از قفس می آید !
مثل آخرین ناله ی درخت
قبل از افتادن
به عرض رودخانه ،
که در خاطر
تبر مانده است !
یا
مثل من
که غمگین بودن شادم می کند ،
تا از گذشته به آینده پناه برم
شاید
حالم بهتر شود .
#نادر _ پناه_ زاده