زمستانی در جنگ 
...
می روم از خواب بیدار شوم 
دیشب.

زورو اسبش را در رویاهای من گم کرده است .

در 9 سالگی
رئیس سرخپوستهایی بودم 
که از سرزمینشان به بهشت رانده شدند. 

زبان ژاپنی را از چرخ خیاطی پدرم آموختم.

سیزده ساله بودم که سوار بر قطاری سیاه و سفید 
به فراموشی اعزام شدم .

کودکی چوبی بودم 
با چشمانی از پونس
و قلبی بیرونِ لباسش !


سند بادی غمگین
در دام شیطان سفیدی 
به نام برف .

جنوبِ گرم
زمستان را نمی شناخت .

با سرما در جنگ بودم من .
پارتیزانی تنها
همرزمِ
پارویی شکسته
فرغونی پنچر 
و سه پیت نفتِ سوراخ . 

جانبازم ؟! 
نه 
شهیدم من 
که هرچه زخمِ تاول ِ دستم را بیشتر می بندم 
سرختر از قبل 
کلمه می شود 
و شعرهایم را به دلهره می اندازد .

جنگ در من تمام نمی شود 
از یادم نمی روم 
چرا ؟
...
www.laklakha.blogfa.com
نادر پناه زاده