روز دلگیر قشنگیست ! مخصوصا اینکه از ماسوله آمده باشی و قرار نباشد مثل بچه های رنگ و رو پریده به مدرسه بروی .

روز دلگیرِدیگرِ قشنگیست ! فقط به این دلیل که گنجشکها فعلا دانه دارند و تیر وکمانها کم شده

اند ولامپ کثیف قهوه خانه ی بالای کوه مه زده هنوز هر شب روشن می شود ، تا خود صبح .


نباید بگذارم این روز  دیگرِ دلگیرِ قشنگم آسیب ببیند ، شاید بهتر باشد اصلا از خانه خارج نشوم

و تلوزیون را همینطور خاموش نگه دارم ، شاید حتی لازم باشد چند روز روزنامه هم نخرم .


اصلا چرا باید به دنبال آن گربه ی بی حیایی بگردم  که مرغ عشقم را تا مرز سکته برد و روی

آوازش خط قرمزی کشید و دل ماهی های حوض را آب کرد ، البته که گربه تغاس بی حیایی

اش را قبلا داده است ! تیپا خور کوچه و خیابان و چشم به دست مرد و نامرد .


اصلا این فکر غلط انتقام  از کجا آمد . چه اشکالی دارد اگر اتفاقاَ تمام عمر  زیر پا مانده باشم !

اینهم یک جور ایثار است ، نوعی از خود گذشتگی اجباری برای اینکه فقط به خودت اثبات شود

که ؛ چه هنرمند بزرگی هستی ! گویا آفریده شده ای که فقط تحمل کنی ، آفریده شده ای که

بنویسی و نوشته هایت را با  انگشتهای زخمی وجوهریت پاره کنی ، ...


  واقعا چه اشکالی دارد که در یک زندان انفرادی شلوغ  باشی ! که هم به خیابان راه دارد و هم

به دفتر نسیه های سوپر مارکت مجید و هم به بانکهایی که باید دارایی ات  را بینشان تقسیم کنی ...

روز دلگیر قشنگی است و من بدون دخالت خودم انبوه نوشته هایم را بر می دارم و به خانه ی

اجدادیم در گردنه ی حیران بر می گردم ...


آنجا پر از کندوهای عسل و ناستالوژیست و چشمه

هایش کابوس کویر را هنوز ندیده اند .

شاید امسال پاییزش بلند تر از سالهای پیش باشد

به قیمت زمستانی خاکستری تر از همیشه ..