چند شعر ...
...
صبحانه ات را بخور
بعد
دسر پرتقالی ات را
مرا از چوب لباسی بردار
مرا ببر در بازار بفروش
یا با یک طوطی ِدست دوم عوض کن
حتی میتوانی
به جای من یک زود پز بخری
برای پختن رویاهایت .
اگر نباشم
از شر لک لک هایی که هرصبح از یخچال
به مقصد شانه هایم پرواز می کنند راحت خواهی شد .
اگر من نباشم
دیگر صدای گریه ی هیچ جورابی شنیده نخواهد شد .
اگر نیاشم
در این جهان ِ کوچکِ تنها
فقط رد پایی کم خواهد شد .
پس
گنجشکها می توانند برای آب خوردن
به رد پای دیگری مراجعه کنند .
.
فقط
یادم باشد
زود به فروش برسم .
.
.
.
صبحانه ات را بخور
دسر شیر عسلت را
نقش فرشها را خاموش کن
نگران نباش
من بچه را از روی گاز بر می دارم !
امروز
نوبت ِ صندلی ششم میز ناهار خوریست
که با من برقصد
مرا ببوسد
دست به صورتم بکشد
و
بگوید
ریشت سفید شده است
شاعر .
یادم باشد
از او بیاموزم
که چگونه می شود
انسانها را
بی بهانه در آغوش گرفت .
.
.
.
یادم باشد
وقتی نیستم
یاد بگیرم که نباشم
حتی روی چوب لباسی
به عنوان ِ شاعری که می شود او را پوشید
و به میهمانی شب رفت .
...
.
...
یکبار در کودکی دلت را شکستم .
بهتر است مرا به خاطر نیاوری .
من همان زمستانی هستم
که پوتین تازه ی تو را
خیس کردم
و بخاری نفتی
در حالیکه از دست من عصبانی بود
آن را سوزاند .
و تو
با من قهر کردی
چون محتاج بخاری بودی !
.
.
.
و من برایت درنا فرستادم
نگاه نکردی
برف
اشکت را می شکست
سرت پائین بود
با
دمپایی های خجالتی ات
درراه مدرسه
حرف می زدی !
.
.
.
آه را
من سرودم
تا
کوتاهترین شعر عاشقانه ی جهان باشد .
شب است .
...
موهایت در یک دستش
رود گل آلود
در دست دیگرش
مرگ.
.
.
.
مگر بوسه هایِ پر از کبوتر
گرمت نکرده بود
که در این زمستان ِ لال
سنگها را به اشک مبتلا کردی ؟
رودخانه با تو حرفی نداشت
گناهی نداشت پل
عبورت میداد تا شبیه شالیزار شوی
...
غواصان پیدایت نخواهند کرد .
حالا
چگونه ترا بخورند
ماهیانی که تا دیروز برایشان غذا می بردی ؟
برادر مرگ !