سلام سلمان

امروز نهم آبانماه است ، نهم آبانماهی که می شود  اول دیماه هم صدایش کرد . من با دستهایی  پر از شعرهایم و  چشمانی پراز  دستهایم برای اولین بار به دیدار یکی از دوست داشتنی ترین آدمهای زنده ی زیبا می روم . با این یقین که ، سلمان هراتی در هیچ نهم آبانماهی نمرده است ، بیشتر آدمهایی که از او حرف می زنند در این اول دیماه زودرس مرده اند .

مستند ساز شاعر بودن هم  مقوله ایست ، و مقوله تر اینکه حتی شاعران بنام  هم آقای فیلمبرداریا اون خبرنگاره ! صدایت     می کنند ، البته اشکالی ندارد ، مگر ما در میهن مان چند نفر مستندساز داریم که یکی از آنها من باشم و ادعا کنم که چون شاعرم و شغلم کارگردانی است ، مستند ساز پرتره ی شعرا هستم ! که بگویند فلانی را می شناسی ؟ مستند پرتره شاعران فارسی زبان را که با جیب خودش دارد کار می کند !!! و من آن فلانی باشم و دیگران بشناسندم .

داشتم می گفتم :

سلام سلمان . دروغ چرا خوب نیستم . به یاد روزهای اول رفاقتمان می افتم که همه ی شعرهایت را حفظ بودم و با رویای های مشترکمان می گریستم ، یا لبخند تلخت را تماشا می کردم ، البته که ترا دیده ام ، البته که با تو بوده ام . تو هم مرا دیده ای ، من یکی از همان کودکانی بودم که با دیدنش شعر مثل باران اندوه روی گونه ات جاری می شد ، و کلماتت روی  سفیدی آینده اش پلکانی  می کشید از زمین تا  شانه های آسمانی سبز . من یکی از همان کودکانی بودم که مقابل چشمانت شبها با ماه گل گاوزبان می چید ...

سلمان عزیزم ؛ چقدر پیر شده ای ، پیرتر از پدر و مادرت ، پیرتر از مسلم و محمد و خواهرانت ، پیرتر از همه ، حتی من !  راستی نمی دانی چرا رسول ما را ندید و رابعه از مقابل دستهای پر از شعر من گریخت ؟   شب رسیدن به مقابل خانه ات ، چند نفر داشتند با رنگ آبی روی دیوارهای عبوس لبخند می کشییدند ، تا تو غصه نخوری و برایشان مثل همیشه سلمان باشی .

بعد از تو مادرت همچنان کودکان خاکستری به دنیا آورد ، بعد تو همچنان غلامعلی از درخت به زیر افتاد و مرد ، بعد از تو هیچکس حرفهایت را گوش نکرد و تو مثل من و خودت تنها تر شدی . یک زنده ی تنها ، سلمان .

الان اینجا خیلی شلوغ است ، دارند صندلی پلاستیکی می چینند تا  عده ای بیایند و عده ای دیگر را ببینند ، من می روم تو مراقب مادرت باش چون بعد از آخرین نیامدنت قامتش دوتا شد ،او الان به حالت رکوع راه می رود ، اگر خواهرهایت نباشند چه کسی اشکهای مادرت  را پاک می کند  .

سلام سلمان ، بچه هایی که تو برایشان گنجشکک اشی مشی خواندی ، گوشهایشان را گم کرده اند ، از غصه تا صبح نخواهم خوابید تا دوباره صدای تو را از ساحل سوزان شب و ستاره های غرق شده در دریا بشنوم  .

...

  9آبانماه 1392 - نادر پناه زاده