آمدنم
...
شب شکست
و
قطره قطره سوخت روی گونه ی زمین !
...
از کنار من گذشت
ماه با بارانیِ خاکستری
و سیگاری خاموش.
...
خوابند چشمه های سرد
خوابند درختان ِ جنگل آبی.
می خوانند
سایه های لاغر ولگرد.
...
مادرم
آفتاب را درتنور پنهان کرده است
با چند ستاره ی معصوم .
...
صبح زود قرار است
همه با بادبادکی کاغذی
به آسمان برویم .
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 22:46 توسط نادر پنا ه زاده
|
برادر مرگ !