- بر اساس واقعیت
......
کودک تر که بودم
دراه مدرسه
پسرکی شرور
بستنی قیفی مرا از دستم قاپید و فرار کرد.
آن روز
اولین روزی بود که به لزوم وجود خدا فکر کردم.
اما خدا بستنی قیفی مرا پس نگرفت .
بعدا :
در کتاب دینی سوم دبستان خواندم که خدا دزدهای بستنی قیفی را در آن دنیا مجازات میکند.
تا سوم دبیرستان به این فکر کردم که آن بستنی دزد در این دنیا بستنی مرا خورده است !
هر سال تابستان چندین بستنی قیفی می خوردم
اما
هیچکدام ؛ طعم عجیب آن بستنی دزدیده شده را نداشت
من خیلی ناراحت هستم
چون؛
برای درک دوباره لذت خوردن آن بستنی قیفی با طعم منحصر به فرد.
باید آنقدر صبر کنم که بمیرم
و در برزخ آنقدر منتظر بمانم تا بستنی دزد هم بمیرد
آنوقت
اگر او ومن در تقسیم اعمال نیک وبد
محل روحمان یکی بود
یعنی هردو در بهشت
یا هردو در جهنم بودیم
او در راه مدرسه اول دبستانش باشد و من در آن دنیا بستنی قیفی او را بدزدم ؟
: (نه شرمنده من حتی در جهنم هم این کار را نمیکنم .)
تازه آن بستنی که بستنی من نیست!
و مطمعنم طعم خیلی بدی دارد.
یا نه در آن دنیا
باید بروند سراغ لحظه قاپیده شدن بستنی من و کاری کنند که من بستنیم را بخورم؟
پس حسرت آنهمه سال چه می شود؟
بهترین راه حل این است که
من برای درک بهتر زندگی ؛ بستنی قیفی دزدیده شده را فراموش کنم
پس در سن چهل سالگی
بستنی دزد را میبخشم .
فکر میکنم
فکرهای خوب
فکرهای بد
فکرهایی که مهم نیست خوبند یا بدند .
کسی چه میداند
شاید
آن بستنی قیفی مسموم بوده و بستنی دزد ؛ بعد از خوردنش خیلی وقت است که مرده باشد.
پس
بهتر است بر اساس تعالیم آسمانی
و
آموزش مهارتهای زندگی
به
پسرم بگویم
که در راه مدرسه بستنی قیفی با طعم منحصر به فرد نخورد.
...
توجه : این پست جهت روانکاوی یا هدایت ضمیر ناخودآگاه نگارنده نوشته نشده است !