دیشب با خدا حرف زدم ....
نگی که دارم چرند میگم ...
واقعا باهاش حرف زدم ...
داشت گریه میکرد .
آنقدر گریه کرد که دیگه صداش شنیده نمیشد .
گفتم : چی شده خدای من؟
گفت : تو آرزو داشتی که یه کلبه داشته باشی تو یه باغ قشنگ!
گفتم : آره خدای خوب من همینطوره.
گفت : پس از مدتی تلاش این باغ رو از بهشت برات آوردم .
با اضطراب گفتم: خب خدایا حالا چرا گریه میکنی ؟
گفت : دیشب یکنفر رو فرستادی تا ازم کلید بگیره و بره اونجا اون رفت و اونجا رو صاحب شد.
گفتم : نه خدای من من این کار رو نکردم.
گفت : پس اون کی بود ؟
گفتم : نمی دونم!
گفت نه نمیشه ندونی چون اون کلید قلبت رو داشت ! اونو نشونم داد!
گفتم : خدایا چطور ممکنه ؟ من به کسی اعتماد نداشتم !
گفت : برگرد و پشت سرت رو نگاه کن .
برگشتم پشت سرم هیچکی نبود !
گفتم : خدایا قلبم !
گفت : عزیزم رازت رو دیگه به کسی نگو تا کسی از دیوار دلت بالا نره و کلید اونو ندزده حالا بیا باهم گریه کنیم ...
...
این چندمین خونه قشنگیه که از دست میدی !
