تبليغاتX
لک لک ها

لک لک ها

دفتر شعر نادر پناهزاده

...


وقتی  ماهی را می آفریدی به من فکر میکردی .

وقتی  مرا می آفریدی،

 به گوزنی در مصاف ِ گوزن دیگری

 که به اسارت شاخش درآمد.

 

اگر بگریزم

نام تو چه خواهد بود

بر دیوار غا رها ؟

 

کجا نیستی

که در پی ات نگردم ؟

 

آه آفریننده ی عاشق

 ... اینهمه فراوانتر ازبی نهایت هایت.

بهشت را با انسان زاییدی.

اگر

عاشقت هستم.

احتمال میدهم

- سنگسارت کنند!

 - بر صلیب دعای ندبه بخوانی!

   - سرت را با گلوی تشنه کودکی ببرند !

                     - مثل یک درختِ شهید

                       بدون کفن

                                    یا حضور نزدیکانت

                                                              به خاکت بسپارند ...

به خدایی ات اعتراف کن

وگرنه

بنده بودنم را فاش میکنم .

.

بهشت وعده را

به تکه نانی بدل کن برای گرسنگان

یا

لبخندی بر لبانِ کبودِ مادران ِ دلتنگ. 

.

.

.

چهل سال دعایت کردم،

 

برف را بردار

سایه ها را پاک کن.



 

+ نوشته شده در  88/11/15ساعت 22  توسط نادر پناه زاده  | 

 

مثل همه کودکان افسرده بودی

به زخم  دانستن

و جهل شراب.

بزرگتر که میشدی

همسالانت  استخوانِ  رانشان  درد می کرد 

برای قد کشیدن .

تو استخوان نحیف شانه هایت

برای بال در آوردن!

حالا

خدا حافظی کن

   و

  از گوشه بی پنجره آپارتمان ولگردت

                 به جاودانگی برگرد.

 

         

+ نوشته شده در  88/11/11ساعت 13  توسط نادر پناه زاده  | 

(تقدیم به سید رضا شکرالهی و خوابگردِ فیلتر شده )

...

- نامه ای برای سیب

- خانه ای کنار مه

- بوته ای پر از تمشک .

            




+ نوشته شده در  88/11/05ساعت 18  توسط نادر پناه زاده  | 

- بر اساس واقعیت

   ......

کودک تر که بودم
دراه مدرسه
  پسرکی شرور
 بستنی قیفی مرا از دستم قاپید و فرار کرد.
آن روز
اولین روزی بود که به لزوم وجود خدا فکر کردم.
اما خدا بستنی قیفی مرا پس نگرفت .
  بعدا :
     در کتاب دینی سوم دبستان خواندم که خدا دزدهای بستنی قیفی را  در آن دنیا مجازات میکند.
  تا سوم دبیرستان به این فکر کردم که  آن بستنی دزد در این دنیا بستنی مرا خورده است !
هر سال تابستان چندین بستنی قیفی می خوردم
اما
هیچکدام ؛ طعم عجیب آن بستنی دزدیده شده را نداشت
من  خیلی ناراحت هستم
چون؛
برای درک دوباره لذت خوردن آن بستنی قیفی با طعم منحصر به فرد.
باید آنقدر صبر کنم که بمیرم
 و در برزخ آنقدر  منتظر بمانم تا بستنی دزد هم بمیرد
آنوقت
  اگر او ومن در تقسیم اعمال نیک وبد
محل روحمان یکی بود
یعنی هردو در بهشت
یا هردو در جهنم بودیم
او در راه مدرسه اول دبستانش باشد و من در آن دنیا بستنی قیفی  او را بدزدم ؟
: (نه شرمنده من حتی در جهنم هم این کار را نمیکنم .)
تازه آن بستنی که بستنی من نیست!
و مطمعنم طعم خیلی بدی دارد.
یا نه در آن دنیا
باید بروند سراغ  لحظه قاپیده  شدن بستنی من و کاری کنند که من بستنیم را بخورم؟
پس حسرت آنهمه سال چه می شود؟
بهترین راه حل این است که
من برای درک بهتر زندگی ؛ بستنی قیفی دزدیده شده را فراموش کنم
پس در سن چهل سالگی
بستنی دزد را میبخشم .

فکر میکنم
فکرهای خوب
فکرهای بد
فکرهایی که مهم نیست خوبند یا بدند .

کسی چه میداند
شاید
آن بستنی قیفی مسموم بوده  و بستنی دزد ؛ بعد از خوردنش خیلی وقت است که مرده باشد.

پس
   بهتر است بر اساس تعالیم آسمانی
  و
     آموزش مهارتهای زندگی

  به
  پسرم بگویم
که در راه مدرسه بستنی قیفی با طعم منحصر به فرد  نخورد.

...

توجه : این پست جهت روانکاوی یا هدایت ضمیر ناخودآگاه نگارنده نوشته نشده است !

 

 


+ نوشته شده در  88/11/03ساعت 17  توسط نادر پناه زاده  | 

.

.

.

درختها - پرواز- میکنند

صدای گریه  راه میرود

و ماه

در انتظار بوسه های کهکشان تمام میشود.

.

از آسمان هفتمم

به قعر سبز چاهها قسم

نمی شوی بیاری ام

مرا بیاوری -

- از شدن -

یا

نمردن از سلام ِ شیر خوار ِ

                                  عطر ِ بی دهان ِ چشمهای ِتو.

 

 

+ نوشته شده در  88/10/29ساعت 13  توسط نادر پناه زاده  |